۱۰/۰۶/۱۳۸۷

مشاعره

همین جوری برای خالی نبودن عریضه گفتم یک پست بذارم .
چندی پیش با یکی از دوستان دارای کمالات و انباری از حلم دانش مشغول به مشاعره بودیم که به ناگاه آن حبیب اخروی بیتی را خواند که من متعجب شدم زیرا هیچ شباهتی به شعر و نظم نداشت بیشتر شبیه جملات قصار بود خدمت آن گران مایه عرض کردم این بیت از کیست بزرگوار؟
بفرمود: بابا طاهر. بنده گفتم: این دگر چگونه نظمی است ؟فرمود:باباطاهراست دیگر مگر نمی دانی که بابا طاهر عریان است.گفتم:ای جوانمرد این صفت که نسبت میدهی به عارفان شایسته نیست زیرا که ممکن است گزمه های امنیت اجتماعی به سراغ آن درویش خداترس بروند و او را بنوازند.فرمود:آری چنین است که تو بیان می کنی،و از آن پس بنده سراپا تقصیر با آن عالم دانا مشغول به گفتن اسامی کشورها شدیم تا دیگر نعوذبالله به صفاتی از قبیل عریانی برنخوریم.زیرا که ما ابدا مایل به تهمت زدن به دیگران نیستیم.

۹/۲۶/۱۳۸۷

لزوم

اشتراک در خیلی از موارد یک اصل به حساب میاد مثلا شما مجبورید که دستشویی خونه تونو با اعضای دیگه خانواده شریک باشیدو هیچ وقت هم مشکلی بر سر استفاده از دستشویی با هم ندارید اما چرا وقتی این دستشویی جاشو با مسائل مالی عوض می کنه همه چیز به یک باره تغییر می کنه و همه باهم درگیر می شن؟ اگر جوابشو می دونین به منم بگین.

۹/۱۲/۱۳۸۷

اکنون من روانشناس

یادم میاد که چند پست قبل تر مطلبی با عنوان "دو راهی ریش و عینک" نوشتم ، اون موقع هیچ کس نفهمید که دارم از چی حرف می زنم اگر بخوام صادق تر باشم خودمم نمی فهمیدم که دارم چی می گم اما حالا که خوب نگا می کنم می بینم با دوتا نماد دارم کلنجار که هر کدوم یه نقشی توی زندگیم داره،مسئله از جایی بغرنج شد که هردو باهم درمن ظاهر شدن هر دو در سن نوجوانی انگار که یک مسابقه است که باید تمام فاکتور ها برای مسابقه دهنده ها برابر باشه حتما دیگه تا الان فهمیدید که دارم از کدوم خصوصیات حرف میزنم ، ریش به نمایندگی از مذهب و عینک هم شوق به روشن فکر بودن.
حالا بعد از این همه مدت که نمی دونستم سوال چیه باید بیفتم دنبال جواب تا هر طوری که هست پیداش کنم.........مسخره است........می دونم. تنها چیزی که می تونم الان بگم اینکه این دو باهم روی یک صورت تناسبی ندارن شاید هم اشتباه بکنم کسی چه میدونه..........

۹/۰۲/۱۳۸۷

پاییز

امروز در حالی که منتظر بودم تا نوبتم برای گرفتن پول ازعابر بانک بشه یکدفعه مات یک تصویر شدم ، تصویری که یک لحظه تمام چیزهای اطرافم رو بی ارزش کرد ، شاید خیلی از تصاویر به ذهنتون برسه اما من با دیدن برگ های زرد شده بی حال یک درخت که این همه دردور و برمون موج میزنه و اصلا هم بهش توجه نمیکنیم یک دفعه مسحورشدم.
اون رنگ زرد عجیب که روی هر برگ میشینه و موجب میشه که لشکری از برگ ها با بیرق زردشون اینچنین هوش از سر آدم ببرن طوری که رگبرگ ها هم حرفی برای گفتن دارن و داد میزنن منو ببین، همین جوری داری نگاه می کنی تا اینکه نسیم زیبایی رو به کمال میرسونه و برگ ها این لشکر آماده برای نبرد رو به هلهله می اندازه با هر تکونی که برگ ها می خورن انگار یک دراز شادی ها به روی دل آدم باز میشه،هر چقدر بیشتر نگاه میکنی بیشتر مجذوب میشی کار به جایی می رسه که با خودت می گی:پس چرا این همه مدت متوجه این همه زیبایی نشده بودم ،به محض اینکه این سوال از خودت می پرسی مورمورت میشه چون دوباره زدی تو خط کلیشه پیش خودت میگی این درخت زیباست به خاطر اینکه تکراری نیست ولی انسان ها نمی تونن بدون اینکه یک چیزی رو تکراری نکن ازش دست بردارن. غرق افکارتی که یکی بهت می گه نوبت تو شده تا از عابر بانک پول بگیری ،مسرور از این همه زیبایی میری آروم پی کارت تا باز هم بهش فکر کنی.

۸/۲۲/۱۳۸۷

این حرف ها

این اولین جایی است که بعد از این همه مدت جرات می کنم این حرف ها را بزنم.
بعد از این همه سال اعتقاد راسخ به شک افتادم،به اینکه آیا خطی که دارم دنبال می کنم مقصدی داره یا نه.هر چی بیشتر فکر می کنم کمتر می تونم خودم قانع کنم. سر دو راهی گیر کردم و هیچ کس هم نیست که پیدا بشه و اون چیزی را که دوست دارم بهم بگه.شاید الان همون وقتیه که باید برم به دنبال جستجو همون زمانیکه باید همه چیزو ثابت کنم ولی نمی دونم باید از کجا شروع کنم مثل یک بچه که هیچ آشنایی نداره میون این دوراهی توانایی تشخیص ندارم.شاید اگر الان شروع نکنم هیچ وقت دیگه برام شروع نشه.

۸/۲۱/۱۳۸۷

ابله

آنچه را که به شما گفتم خوب بیاد آورید تا روزی بدرستی قضاوت من پی ببرید!
جمله بالا آخرین سطر کتاب ابله داستایوسکی است.مدت یک ماه نیم طول کشید که چهارجلد این کتاب را بخوانم و حالا که تمامش کردم از خواندش راضیم به طوری که اگر نمی خواندمش خیلی از چیز ها را در زندگی معمولی نمی فهمیدم ، این روزها هر چقدر جلوتر میروم بیشتر می فهمم که زندگیم چقدر با این داستان ها پیوند خورده چقدر تاثیر پذیر بوده ام و هنوز خیلی از راه ها مانده که باید تجربه کنم.
در پست های آینده می خواهم خلاصه ای از داستان ابله را بنویسم شاید که توجه دیگران نیز مثل من به آن جلب شود.

۸/۱۷/۱۳۸۷

دو راهی ریش و عینک

از یک طرف چشم هات درست نمی بینه از طرف دیگر دوست نداری عینکتو همه جا به چشم بزنی و از طرف سوم عینک خیلی بهت میاد.
عاشق اینی که ریش بذاری ولی دیگران این جوری قبولت ندارن.
چه می شه کرد درگیری احساس و منطق همیشه بوده.

۸/۱۵/۱۳۸۷

صدا وسیمازدگی

امروز بعد از مدت مدیدی که به تلویزیون نگاه هم نمی کردم، نشستم پای تلویزیون تا از اخبار رقابت انتخاباتی آمریکا مطلع بشم ،طبق معمول چیزی که باید تحمل کرد قربون صدقه خبرنگارها از دولت نهم بود که حال آدمو بهم می زد، انقدر از کارهای این دولت حتا کارهای غلط دفاع میشه که واقعا آدم می مونه که چه عکس العملی از خودش نشون بده.
در هر حال بعد از همه این جریانات نوبت رسید به انتخابات آمریکا و از اونجایی که ما با بوش و ننه و باباش دشمن قسم خورده ایم تقریبا ده ثانیه از گزارش به انتخابات و پیروزی اوباما ربط داشت و بقیه اش مربوط بود به سیاست های بوش در این هشت سال و کارهای غرور آفرین ایران در مقابله با این سیاست ها.
تمام این حرفا رو زدم که یه نتیجه اخلاقی بگیرم و اون اینه که در ایران فقط میشه اخبار ورزشی رو تماشا کرد و سر به بیابون نگذاشت.

۸/۱۳/۱۳۸۷

پیش گویی

تو پست نگینی در مهراب حادثه ای رو نوشته بودم که دقیقا امروز برام اتفاق افتاد
حالا مهم نیست که من پیشگو ام یا نه؟

۸/۰۹/۱۳۸۷

کوچه ها

یه روزی بود که در بین کوچه های تنگ آرزوی بزرگراه می کردیم و حالا که تمام زندگیمون بزرگراهی برای رفت وآمد شده حسرت همون کوچه های تنگو می خوریم.
به راستی ما چگونه ایم؟

۸/۰۷/۱۳۸۷

نگینی در مهراب

نشسته بودم جلوشون،عرق کرده بودم هر لحظه می خواستم بزنم بیرون اما جرات شو نداشتم فقط می تونستم منتظر بمونم .سفارش چای دادن نظر منو خواستن اما جوری دهنم خشک شده بود که نتوستم حرف شون به جز با تکون دادن سر تایید کنم.
هر لحظه که می گشت موضوع دهشتناک تر میشد تا اینکه طاقتم طاق شد و از کافه زدم بیرون و به دو خودمو رسوندم به ایستگاه مترو بعدش بدون اینکه بدونم کجا دارم میرم سوار قطار شدم.

۸/۰۴/۱۳۸۷

این چند روز

این چند روز برخلاف چیزی که فکر می کردم خیلی آروم سپری شد بدون هیچ کاری که نتونم انجامش بدم.همیشه همین طوره از موقعیت ها استفاده نمی کنیم بعد وقتی یه کاری رو با جون کندن تموم می کنیم فکر می کنیم که چه آدم توانمندی هستیم.
این چند روز خیلی دلم می خواست که حرف بزنم ،حرفای چرت و پرت،حرفایی که مثل ریگ بی ارزشند اما خب همیشه نمی شه همون کاری رو کرد دوست داریم.

۷/۲۶/۱۳۸۷

دوش گفتم همه را باده دهید امشب تا به سحر همه سرگردانیم

گاهی میشه وقتی دنیای دیگرانو برای مدت زیادی میبینم فکر می کنم چقدر راکد اند. چقدر همیشه یه فرمی هستن نه بالایی نه پایینی ،یه خط صاف ممتد بدون هیچ واقعه ای.گاهی فکر می کنم ماها چه جوری باید با پایین و بالا زندگی سر کنیم.
از آدمایی که آب توی دلشون تکون نخورده بدم میاد.

۷/۲۴/۱۳۸۷

هم نوعی

چند روز پیش در سفری درون شهری از مترو خارج شدم و به سوی اتوبوس های ونک میدان رسالت عزم سفر کردم .در بین راه دو نفر نشانی قهوه خانه را طلب کردند و چون بنده احوال آنان را مناسب ندیدم از دادن نشانی امتناع ورزید در پیش خود خواستار نصیحت آنان شدم ،اندگی بعد هم نوعی دگر مرا مرجع قرار داد که نشانی اش را خاطر نداشتم.بعد از آن دوبا عزم تمام به سوی اتوبوس ها طی طریق کردم که دوباره کس دیگری مرا سوال کرد که اتوبوس های ونک کدام است و من هم مقصودش را تصویر کردم بعد از آن با کمال اطمینان به داخل اتوبوس شدم و چون خالی بودن صندلی ها برایم تازگی داشت سریع یک صندلی مشرف به پنجره را انتخاب کرده بر آن حکم ران شدم ،پس از آسودن بر صندلی از کنار پنجره انسان هایی گمگشته از من نشان اتوبوس ونک را خواستار شدند و من هم به دیلل هم نوعی همه را هدایت کردم در این میان تعداد یاری خواهان افزوده شد تا جایی که به صحت گفته خویش شک کرده پیش مخیله تصویرمقصد را مکانی بجز میدان ونک قرار دادم از این وهم که این مردمان چه با من خواهند کردچنان به تنگ آمدم که قصد پیاده شدن و فرار کردن را کردم ولی باز آسودم و سرنوشت را به دست تقدیر سپردم.

۷/۱۶/۱۳۸۷

فلسلفه


خیلی از اوقات مردم دور و بر شما از شما فلسفه کارهاتونو می پرسن،شاید شما هم بدتون نیاد که فلسفه کاراتونو برای دیگران توضیح بدید اما وقتی شما حرفاتونو زدید طرف مقابل هر استنباطی که بخواد از موضوع می کنه و اون وقته که شما دستتون لای پوست گردو می مونه.
تجربه ای که من کسب کردم اینه که هیچ وقت فلسفه تو برای کسی شرح نده چون هر چقدر هم که مصونیت داشته باشه دیگران مثل آب خوردن به لجنش میکشن دلیلش هم اینکه ما مردمی هستیم که هر کدوممون فکر می کنیم محور دنیا هستیم و هر جور که بخوایم می تونیم در مورد هر کس و هر چیزی نظر میدیم،نمونه اش هم آدم هایی که ما همه جا می بینیمشون که در مورد هر چیزی اظهار فضل می کنن و اگر دو بعد نظرشونو بخوای هیچی یادشون نمی یاد.

۷/۱۲/۱۳۸۷

پیداکردن

در تمام زندگی دنبال چیزی می گردیم تا بتونیم باهاش زندگی کنیم و وقتی اون چیزو پیدا میکنیم خیلی راحت بدون هیچ فکری پرتش می کنیم یه کناری و بعد از مدتی هم به سطل آشغال منتقلش می کنیم.این تعریف برای هر چیزی حتا آدم ها هم صدق می کنه نمونه اش هم این جمله است :گفتم دوستت دارم و تو گفتی برای دوست داشتن خیلی کوچکی رفتم و بزرگ شدم آنقدر بزرگ شدم که یادم رفت دوستت دارم ...*
مدت هاس که دارم به مضمون همچین جمله هایی فکر می کنم و دنبال اینم که مشکل از کجاست ، تا اینکه مجبور شدم تنها جوابو بپزیرم تنها جوابی که اگر بخوام تو زندگیم عملیش کنم باید فاتحه خیلی چیزا رو بخونم.
تا حالا شده که با کسی آشنا بشید و اون خیلی بهتر از خوتون ببینید و بعد تلاش کنید تا مثل اون بشید و وقتی که مثل اون شدید از اون حالتون بهم بخوره؟ این حرفا گواه اونه که هیچ کس و هیچ چیزو به خاطر داشته هاش نباید خواست تنها هر کس و هر چیزو باید برای وجود مطلق خودش خواست.
..........................................................................................................................................................................

بعضیا نمی دونن که زرنگی نکردن تو یه جاهایی زرنگی کردن برای جاهای دیگه است ، مثل کسی که وقتی یه چیز مفت می افته جلوش فکر می کنه برداشتنش ته زرنگیه.

*از وبلاگ دختر پرتقالی که لینکش در وبلاگ نقطه هست.

۷/۱۰/۱۳۸۷

هر کاری کردم نشد

دیروز با یه معنی جدید آشنا شدم ، یه حسی که تا حالا تجربه اش نکرده بودم.
دیروز جلوی من کیف یه بنده خدایی رو که تازه از بانک پول گرفته بودو زدن.
منتظر تاکسی بودم که برم خونه یهو دیدم یکی داره داد میزنه دزد.....دزد......دزد ،وقتی برگشتم دیدم دزده با موتور داره میاد طرف من ،اونی که کیفشو زده بودن داد زد بگیر.......بگیر......بگیر اما من نمی تونستم از جام تکون بخورم حتا خودمو از جلوی موتور کنار کشیدم ،یه لحظه صورت دزدو دیدم عینک دودی زده بود و تی شرت و کلاه پلنگی پوشیده بود بعد از اینکه دزد فرار کرد نگاهم به صورت کسی که ازش دزدی شده بود افتاد و همون نگاه کافی بود که حال منم خراب بشه. هی پیش خودم میگفتم یه لگد میزدی به موتورش بعد میگفتم اگر مغزش رو زمین پخش میشد می خواستی چی کار کنی؟
انقدر از این سوال و جوابا تو فکرم وول خورد تا اینکه تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم اما نمی تونستم یاد صورت های دزد زده و دزد نیفتم ،صورت هایی که از یکیشون غم واز دیگری شرارت می بارید و من هم این وسط خودمو مقصر می دونستم چون کنار کشیدم و عین یه مجسمه فقط نگاه کردم ، شاید این تنها کاری بود که می تونستم اون موقع انجام بدم اما تبرئه شدنم تودادگاه دلم نیاز به دفاع وکیلی داره که با چهره مغموم راهی خونه اش شد تا برای خانواده اش این خبرو عیدی ببره.

۷/۰۶/۱۳۸۷

شباهت ها



اگر یه کم صفحه وبلاگو پایین بیارید پست شیطان پرستی رو می بینید .این چند وقت که داشتم روی این فرقه تحقیق می کردم تمام نشانه های این فرقه رو بررسی کردم ، در ضمن یک ازجستجوها به طور تصادفی به یک شباهت جالب پی بردم. جریان از این قرار بود که من کلمه pentagram رو که از نشان های شیطان پرستان هست در قسمت تصویر گوگل جستجوکردم ، وقتی داشتم کلمه pentagram رو می نوشتم دقت نکردم و به جای این کلمه ، کلمه pentagon رو نوشتم که نتیجه رو می تونید در شباهت طرح ساختمان پنتاگون وساختار ستاره پنج پر ببینید.
جالب اینجا است که pentagon و pentagram هر دو معنای پنج پر رو میدن ، شاید این شباهت ها تصادفی باشه ولی باید دید چرا ساختمان وزارت جنگ آمریکا به این شکل ساخته شده و فلسفه این کار چه چیزی بوده.
اگر کسی می تونه اطلاعاتی بیشتری در این مورد بده خوشحال میشم که در کامنت ها این اطلاعاتو ببینم.

۷/۰۲/۱۳۸۷

داستان کتاب خواندن من


دقیقا یادم میاد اولین کتابی رو که کامل خوندم کتاب اسکلیگ بود نوشته دیوید آلموند اون هم در سال اول راهنمایی . این آغاز توجه من به کتابخوانی بود اما زمانی واقعا به کتابخوانی علاقه مند شدم که هشت جلدی" در جستجوی دلتورا" رو خوندم ، بعد از اون افتادم رو قلتک ، داستان های هری پاتر ، دارن شان و جان کریستوفر هم علاقه منو بیشتر کرد تا اینکه دوباره یه سه جلدی از "در جستجوی دلتورا" اومد و بعد از اون هم یه چهار جلدی دیگه از همین سری داستان ها اما تا اون موقع من خیلی کتاب های دیگه خونده بودم و عادت به کتابخوانی در من تقویت شده بود.
بد نیست که تا اینجا داستان کتابخوانی ام رو که گفتم داستان آشنایی با سری کتاب های" در جستجوی دلتورا" رو هم بگم.
سال دوم راهنمایی زنگ کتابخونه کلاس ما بود منم مثل بقیه بچه ها که گاهی همین جوری یه سری به کتابخونه میزنن رفتم به کتابخونه تا یه چرخی بزنم بعد از اینکه همه کتاب ها رو نگاه کردم وچیزی نظرمو نگرفت یک دفعه جلد اول"در جستجوی دلتورا" رو دیدم چون عکسش قشنگ بود برش داشتم و به امانت گرفتمش ،چند روز اول حوصله خوندنشو نداشتم ولی وقتی دیگه خیلی حوصله ام سر رفته بود کتابو بر داشتم و شروع به خوندن کردم بعد از اینکه پنجاه صفحه اولو خوندم یکهو داستان کتاب برام جالب شد و تا اومد بفهمم که چی شده دیدم کتابو تموم کردم و به جایی رسیدم که گفته بود ادامه دارد،فردای اون روز دوباره رفتم کتابخونه مدرسه اما متوجه شدم که جلد دوم اون کتابو ندارن و این آغازی بود برای رفتن من به کتاب فروشی برای خرید کتاب.

اینایی که تا الان گفتم شامل اولین کتاب هایی بود که من خوندم و خوشم اومد،اگر توجه داشته باشید همه کتاب های بالا در ژانر تخیلی هستند ،هر چه جلوتر می رفتم علاقه ام به کتاب های تخیلی بیشتر می شد تا جایی که اکثر کتاب هایی که در این ژانر منتشر شدنو من خوندم ، بعد از خوندن این کتاب ها رو اوردم به کتاب هایی که واقع گرایانه تر بودن و تا همین الان به خوندن این نوع کتاب ها مشغولم. نمیتونم بگم وقتی کتاب می خونم چه حالی پیدا میکنم ، انقدر سرحال میشم که بعضی وقتا نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و یه کتاب مدام همه جا نخونم حتا سر کلاس درس. در پایین نام چند کتابو که ممکنه برای نوجوان هایی که تازه می خوان کتاب خوندنو شروع کنن جالب باشه رو مینویسم.
نام کتاب ها:در جستجوی دلتورا_قصه های سرزمین اشباح_سری داستان های روون_داستان های هری پاتر_پارسیان ومن_ داستان های نبرد با شیاطین_ارباب حلقه ها_نارنیا_یه گانه های جان کریستوفر
پ.ن: فیلم بعضی از این کتاب ها ساخته شده ولی باید توجه داشت که همیشه کتاب از فیلم قشنگتر بوده.

۶/۳۰/۱۳۸۷

شیطان پرستان


مدتی بود که این اسم به گوش می خورد اما هیچ ذهنیتی ازش نداشتم تا امروز که برنامه بازتاب که ازشبکه چهار تقریبا ساعت سه شروع میشه رو دیدم ، موضوع بحثشون در مورد شیطان پرستی بود ، دیدن همین برنامه کنجکاوم کرد تا یه تحقیق خیلی کوچلو در مورد این فرقه ها بکنم نتیجه هم رو شما می تونین در قالب این لینک ببینید.

۶/۲۸/۱۳۸۷

نذر من

احتمالا شما هم از آمار کتابخوانی ایرانیان باخبر هستید.اوایل که من از این آمار خبردار شده بودم سعی کردم که هر چقدر می تونم کتاب بخونم تا این آما رو ارتقا بدم اما حالا که اون همه کتاب خوندم فهمیدم که اگر سعی کنم دیگرانو به کتابخوانی تشویق کنم خیلی مفیدتر کار کردم به همین خاطر هم تصمیم گرفتم به کسایی که یک درصد هم احتمال کتاب خوندن ندارن یک کتاب داستان کوتاه هدیه بدم و به بقیه هم رمان های خوبم رو قرض بدم تا بلکه بتونم کمکی به فرهنگ سازی این مملکت بکنم.

۶/۲۵/۱۳۸۷

اهمیت امداد

کمک های اولیه یکی از مهم ترین آموزش هایی است که باید در نظام آموزشی کشور مورد توجه قراربگیرد هر چند که در نظام آموزشی ما به این دسته از آموزش ها زیاد توجه نمی شود اما نباید فکر کنیم که آنها غیر ضروری هستند چون کم وبیش همه خانواده ها با این قبیل حوادث سرو کار دارند،شاید تا به حال واکنش های افراد خانواده خود را در برابر حوادث دیده باشید ،چیزی که خیلی در این واکنش ها جلب توجه می کند کارهای نادرست و غیرعلمی است به طوری که شما می توانید این به این مثال که"همه ایرانی ها دکترند" فکر را کنید. مجموعه اقدامات امدادی مقداری اطلاعات پزشکی ما را افزایش می دهد تا در این گونه موارد مصداق مثال بالا نشویم.این آموزش ها در کشورهای پیشرفته اجباری است و هر سال دوره ای برای یادآوری این آموزش ها گذاشته می شود تا از کارایی این آموزش ها کاسته نشود ،همین مطلب می تواند اهمیت این آموزش ها را به طور کامل بیان کند.لازم به ذکر است که این آموزش ها در جمعیت هلال احمر به صورت رایگان ارائه می شود.

۶/۲۳/۱۳۸۷

انتخابات شورایاری

شاید شما هم به انتخابات مهم شورایاری شهر تهران که همراه با استقبال چمشگیر مردم در روز جمعه برگزار شد توجه کرده باشید.این انتخابات جزو آن دسته از رای گیری هاست که به دلیل اهمیتی که وحدت مردم در آن دارد احزاب سیاسی از هرگونه فعالیت که باعث پرهیز مردم از رای دادن بشود خودداری می کنند.
واقعا این انتخاب شورایاری محل چه سود و زیانی دارد که این همه افراد حاضر به ول کردن کاروزندگی خودشان هستند تا برای خود در این شوراها جایگاهی بدست بیاورند ، زمانی این مسئله در فکر من و شما بغرنج می شود که تلاش آنها را برای کسب رای میبینیم اتفاقا در روز رای گیری حوالی ساعت دو بعد از ظهر زنگ در خانه ما به صدا در آمد واز آنجایی که آیفون ما همیشه خراب است من برای باز کردن دررفتم وقتی در را باز کردم پسر همسایه مان را که تقریبا بیست و پنج سال سن دارد و از اعضای فوق العاده فعال بسیج شهری نیز هست دیدم بلافاصله بعد از آنکه مرا دید به من گفت:
_امین جان بیا بریم رای بدیم.
_به کی آقا محسن؟
_به فرمانده پایگامون ،خیلی برامون خوب میشه.
_الان ظهره حالشو ندارم
_با موتور می برمت خودمم برت میگردونم.
_آخه من به سن رای نرسیدم نمی تو...
_چرا رسیدی.
_حالا به شناسنامه هامونم مهر می زنن.
_آره یه علامت پای شناسنامه ات می ذارن.
_آقا محسن من دوست ندارم شناسنامه ام کثیف بشه ببخشید من نمیام.
_بابا لوس نشو...
_نه آقا محسن من نمیام خداحافظ.
در را بستم وآمدم داخل خانه پیش خودم فکرکردم عجب کار خوبی کردم تو رودر بایستی قرار نگرفتم ،اگر من این کارو می کردم به نوعی خیانت محسوب میشد چون هیچ شناختی از آن فرد نداشتم ،از طرف دیگر به این فکر فرو رفتم که مگر چه چیزی در این شورا می دهند که این آدم حاضر است برای یک رای مرا ببرد در یک محله دیگر رای بدهم.وقتی بیشتر به فکر فرو رفتم که شنیدم سراغ تمام بچه های محل رفته و وقتی با امتناع آنها روبرو شده حتی حاضر به پرداخت دو هزار تومان به هر نفر نیز گشته است.
حالا با شماست که نتیجه گیری کنید که انتخابات در این مملکت براساس تحقیق و انتخاب فرد اصلح است یا بر اساس مقدار پول و غذایی که کاندیدا درهنگام انتخابات می دهد.

۶/۲۰/۱۳۸۷

نکات امداد

تصمیم گرفتم که در پست های بعدی به توضیح برخی از نکات امدادی شایع بپردازم تا بتوانم وظفیه خودم را نسبت دیگرهمنوعانم انجام بدهم البته من این نکات را در کلاس های امداد هلال احمر فراگرفتم و دوره مقدماتی(سی و دو ساعته)کمک های امداد را برای هر نفر ضروری می دانم زیرا با یادگیری امداد شما می توانید واکنش های بهتری نسبت به حوادث پیرامونتان داشته باشید.
البته ممکن است این پست ها به صورت متوالی نباشد اما حتما درآینده به آنها پرداخته می شود،در ضمن این پست ها با برچسب امداد مشخص می شوند.

ایمان یا ترس

اگر یک کم به احوال آدم ها در ماه رمضان دقت کنیم متوجه یک تغییر می شیم واون تغییر اینه که اعمال مردم در این ماه اصلا از روی ترس از جهنم یا شوق بهشت نیست ،توی این ماه مردم بیشتر از هر وقت دیگه ای خدا را به خاطر خدا بودنش می پرستن نه به خاطر بهشت وجهنم ،نه به خاطر عقب موندن از کاروان سابقین.دلیل عزیز بودن این ماه هم همینه ،صداقت رفتار و کنار گذاشتن نقاب هایی که اگر یک روز بدونشون بخواهیم زندگی کنیم می تونیم سبکی انسان بودنو حس کنیم ولی در عوض باید این انتظارو هم داشته باشیم که اونایی رو که با همین نقاب ها داغون کردیم حالابدون نقاب مارو داغون کنن.

۶/۱۹/۱۳۸۷

هوشنگ گلشیری

آدم وقتی میبینه این نویسنده چقدر حق بر گردن نویسنده ها و کلا" ادبیات داستان نویسی امروز داره نمی تونه به راحتی از جاوی کتاباش رد شه.

۶/۱۶/۱۳۸۷

گلشیفتگی

شاید تاحالا شما هم خبر بازی گلشیفته فراهانی را در یک فیام هالیوودی شنیده باشید ،این خبر بازتاب های مختلفی داشت به طوری که نشریه شهروند امروز خبر ممنوع الخروج بودن گلشیفته فراهنی را اعلام کرد و بعد از آن خود آقای صفارهرندی این خبر را تکذیب کرد.
نکته مهمی که طی خواندن نظرات مختلف دیده می شد، افتخار به حساب آوردن این ایفای نقش برای کل مردم ایران بود، آن هم به دلیل دوبار نشان داده شدن تصویر خانم فراهانی در تریلر فیلم .
مطلب جالب اینجا است که ما هنوز فیلم را ندیده حضور در آن را برای خود یک افتخار به حساب آورده و پیشاپیش به خود می بالیم در صورتی که ممکن است این فیلم نمایه درستی از ایران ، مردمش وهر آنچه که به آن مربوط می شود به نمایش نگذارد ،از این نکته که حضور خانم فراهانی در چنین عرصه ای یک موفقیت به حساب می آید نمی شود گذشت اما آن را نمی توان یک افتخار ملی ومیهنی هم به حساب آورد زیرا ممکن است این ایفای نقش به چهره جهانی هموطنان خانم فراهانی لطمه بزند.
این ایفای نقش زمانی یک موفقیت ملی به حساب می آید که به نفع تمام ایرانیان باشد و بتواند مقداری از تفکر نادرست پیرامون تروریست بودن ایرانیان را کم کند.

۶/۱۵/۱۳۸۷

مردانگی

چیزی که این روز ها خیلی کم شده مردانگیه.
دیگه کی برای دیگری ایثار به خرج می ده؟حتا داخل اتوبوس جوان ترها جاشون رو به پیرها نمیدن.
این روزگاریه که بعضیا اونو خیلی دوست دارن .این روزگار جدید ملتیه که همه چیزشون به تاریخ وسنت شون وابسته است حتا نفس کشیدنشون حالا این درسته یا نه مهم نیست مهم اینه که ما فعلا داریم خودمونو گول می زنیم.

۶/۱۴/۱۳۸۷

روزه داری

اگر شما هم روزه باشید و ببینید قبل از پل سیدخندان چهار مرد مشغول خوردن بیسکویت وچای هستند آن هم در ماه رمضان لجتان در می آید و غصه تان آن زمان بیشتر می شود که قبل از افطار سماوری را مشاهده می کنید که رویش نوشته :چای صلواتی.

۶/۱۳/۱۳۸۷

تفاوت

همه ما با هم تفاوت داریم . بعضیا فکر می کنن که خیلی از دیگران دورند ، بعضیا هم برعکس فکر میکنن.
در اصل تنها چیزی که ما آدما داریم هم همینه یعنی تفاوت هامون یعنی چیزهایی که ما براشون سعی می کینم تا ما را بیشتر نشون بدن مثل رفتن به یک کلاس موسیقی یا خیلی چیزهای دیگه. ممکنه این تفاوت ها مشکل ساز بشه و اون زمانیه که ما بخوایم خیلی به یکدیگه نزدیک بشیم چون در این حالت پا در دایره حسرت همدیگه می ذاریم.

۶/۱۱/۱۳۸۷

آقا جواد

روی لینک زیر کلیک کنید برای روحیه تون خوبه.
جوادبازی
البته باید فیلتر شکن داشته باشید چون تو سایت یوتیوبه.

۶/۱۰/۱۳۸۷

اجبار

تو این دوره زمونه آدم هیچ راهی جز مجبور بودن نداره.

۶/۰۹/۱۳۸۷

شلوغی گوشه گیر

چه وقتی فکر میکنیم تنهاییم؟
وقتی که تنها در خانه نشته ایم یا وقتی که در بیایان وسیع هیچ انسانی را نمی بینیم؟

هیچ تنهایی به اندازه تنهایی در خیل جمعیت نیست.

۶/۰۶/۱۳۸۷

آیه های زمینی

آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت

وسبزه ها به صحرا خشکیدند
وماهیان به دریاها خشکیدند
وخاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت

شب در تمام پنجره ها پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راه ها ادامه خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
زن های باردار
نوزادهای بی سر زاییدند
وگاهواره ها از شرم به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ وسیاهی
نان،نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پیغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاه های الهی گریختند
و بره های گمشده عیسی
دیگر صدای هی هی چوچانی را
در بهت دشت ها نشنیدند

در دیده گان آیینه ها گویی
حرکات و رنگ ها و تصاویر
وارونه منعکس می گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره وقیح فواحش
یک هاله مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت

مرداب های الکل
با آن بخار های گش مسموم
انبوه بی تحرک روشنفکران را
به ژرفای خویش کشیدند
و موش های موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند

خورشید مرده بود
خورشید مرده بود،و فردا
در ذهن کودکان
مغموم گنگ گمشده ای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
با لکه درشت سیاهی
تصویر می نمودند

مردم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
ومیل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم می شد

گاهی جرقه ای ،جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره از درون متلاشی می کرد
آنها به هم حجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد می دریدند
ودر میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه می شدند

آنها غریق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود

پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرومی رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر وخسته شان تیر می کشید
اما همیشه در حواشی میدان ها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خسره گشته اند
به ریزش مدام فواره های آب

شاید هنوز هم
در پشت چشم های له شده ، درعمق انجماد
یک چیز نیمه زنده مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها
شاید ،ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
وهیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ایمان است

آه، ای صدای زندانی
آیا شکوه یاس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها...
پ.ن:سروده فروغ فرخزاد

۶/۰۵/۱۳۸۷

تمدن

در این دوره که ما ایرانی ها هیچ چیزی برای نازیدن بهش نداریم تنها چیزهایی که باقی می مونه تمدن دوهزاروپانصد ساله و برای بعضی دیگر تمدن اسلامیه.
حالا اگر ما یه کم صادق تر باشیم و به مجلسی بریم که سلف سرویسه ،
نه آن بینیم و نه آن یکی را.

۶/۰۴/۱۳۸۷

جلسات نقد و بررسی

وه که چه حالی داره جلسات نقد و بررسی.
آدم می تونه هر چقدر سوال چرت وپرت داره بپرسه هیچکیم بهش تو نگه.
تازه از همه لذت بخش تر سر کار گذاشتن منتقدها و نویسنده است که تمام خستگیه حاصل از دو ساعت شنیدن حرفای دری وری رو به شعف تبدیل میکنه.

۶/۰۳/۱۳۸۷

عذاب

بعضی از وقت ها آدم از فکر از دست دادن یک نفر صد بار می میره و زنده میشه.
درد کشیدن افرادی که دوستشون داریم ما رو عذاب میده ام.
این بیماری ، بیماری علاقه است که درمان نداره ، چون با درمانش همه چیز از بین میره ،همه چیز از صورت مسئله گرفته تا تلاش برای حل مسئله و جواب های احتمالی ،همه چیز نابود میشه.
پس این تنها درد بی درمانه.

۶/۰۲/۱۳۸۷

در گذر از زمان رسیدم به ...

چقدر انسان به مکان وابسته است.
روزهایی را به خاطر آورید که در حسرت دیدن منظره ی دلخواهتان سر در گریبان تمایل دیگران در آوردید.
چقدر زیبا است جایی که انسان از آن نامی به همراه دارد.
روزهایی که آفتاب گرمش یا سوز سرمایش به تو آرامش میدهد .
چقدر لذت بخش است در مکان بودن و فراغ بال از زمان.
روزهایی که حتی خاطره اش به تو پند آرامش میدهد.

۶/۰۱/۱۳۸۷

کتاب

واقعا کتاب به درد می خوره؟
تا حالا کدوم کتاب به درد خواننده هاش خورده؟
دیگه کی حال و حوصله کتاب خوندن داره اون هم کتاب هایی که همه اش سانسور میشن و راهی جز کسل کننده بودن ندارن.

۵/۳۱/۱۳۸۷

احساس گناه

شاید تا به حال بهتون احساس گناه دست داده باشه ، این از اون احساس هایی که آدمو خرد میکنه.
خیلی ها میگن که وقتی آدم یه کار بد میکنه احساس گناه بهش دست میده ولی ممکنه یک نفر یه کار خوب انجام بده واز خودش متنفر بشه،
از خودش از کاراش از قیافش.
واقعا چه چیزی در این دنیا مرزی برای خلقیاته؟
چه چیزی کارهای خوب و بدو از هم تفکیک میکنه؟

۵/۳۰/۱۳۸۷

دوستی

یکی از فاکتورهای دوستی زیاده روی نکردنه ، یعنی اگر شما برای دوست تون خرج می کنید ممکنه اون توانایی جبران این محبت های زیادیو نداشته باشه و همین دلیلی برای خجالت کشیدن اون بشه.

۵/۲۹/۱۳۸۷

قیاس

مقایسه یکی از عوامل شکست بین آدم هاست.
شرایط برای همه یکسان نیست تا بتونن زندگی یکسانی داشته باشن اما باز جای شگفتی داره که توی جامعه ی ما مردم با شرایط متفاوت زندگی های یکسانی دارن.

۵/۲۳/۱۳۸۷

داستانی از هلال احمر

این متن ممکنه نشر اکاذیب به حساب بیاد ولی واقعیه.
همه زلزله بم یادشونه ، زمان اون زلزله مصادف بود با شب کریسمس.
امدادگرهای آمریکایی هم با خودشون درخت کریسمس آورده بودن اما از اونجایی که ما ایرانیم و اون ها کفار آمریکایی ، انصار به چادر اون ها حمله میکنه و تمام وسائل امدادگرها رو از بین میبره تا جواب محکمی به انسان دوستی کشورهای دیگه بده.
حالا باز به معرفت شون که یک هفته بعد از اون قضیه موندن و به مردم حادثه دیده کمک کردن.

۵/۲۱/۱۳۸۷

حقارت

شاید تا حالا احساس حقارت کرده باشین .
این احساسیه که آدم وقتی چیزهاشو ازش میگیرن متوجه اش میشه.........چیزهایی که خودت می سازی و دیگران مدعیش میشن.
چیزهایی که تو رو که براشون زحمت کشیدی خار می کنن.

۵/۲۰/۱۳۸۷

مترو

شاید شما هم فکر کنید مترو بهترین مکان برای فهمیدن و دیدن افکار دیگرانه.
مترو تنها جایی که از فقیر و غنی ، با ایمان و روسپی و ... توش رفت و آمد دارن .
نکته جالبی که تا حالا بهش توجه نکرده بودم اینه که وقتی مثلا می خوای بگی فقیر و غنی ، اگه غنی یا هر صفتی که دوم میاد رو بذاری اول یه جوری نا هماهنگ میشه مثل غنی و فقیر یا روسپی و با ایمان.

داستان ریسه ها

احتمالا شما هم نصب کردن ریسه ها رو توسط جوونای محله تون یا محله های دیگه دیدین.
توی محل ما هر سال ریسه می کشن و من هم هر سال می خوام کمک کنم اما نمیشه.
حالا ماهایی که کمک نمی کردیم دلمون خوش بود به اینکه لااقل پول برق ریسه ها رو می دادیم.
امسال یکی از دوستان دانشگاهی مون در محل طرح استفاده از برق علی اللهی (دزدی) رو پیشنهاد کرد که با اکثریت قاطع تصویب شد
سخن بعضیا رو که می گفتن: بابا امام زمان راضی نیست ما این همه پول برق بدم ، رو به اثبات رسوند چون از قدیم میگن از شما حرکت از خدا برکت ، ما حرکت کردیم و وسیله اش هم جور شد.

۵/۱۷/۱۳۸۷

تضادها

خیلی از آدما دوست دارن صاف و صادق باشن و کسایی مثل خودشونو پیدا کنن تا با اون ها دوست بشن و مشکلات و خوشی هاشونو بت هم تقسیم کنن اما به دلیلی نمی تونن این طور رفتار کنن ، و اون دلیل اینکه خیلی از تضادها رو در درون خودشون جمع کردن ، به همین دلیل تا میان با کسی ارتباط برقرار کنن می بینن با خیلی از خصوصیات طرف مقابل جور در نمی یان و همین باعث جدایی اونها از دیگران میشه.

۵/۱۵/۱۳۸۷

مهره ای دیگر

خانقاه و مسجد و دیر و کرشت
هر که را دیدم به دل بت می سرشت
لیک در بت خانه دیدم بی عدد
هر صنم سرگرم ذکر یا صمد
یا صمد یعنی که ما را بشکنید
پیکر ما را در آتش افکنید
گر سبک گردیم در آتش چو دود
می توان تا مبدا خود پر گشود


از مرحوم محمدرضا آغاسی

۵/۱۲/۱۳۸۷

شیر وخورشید سرخ

شاید از خودتون بیرسید چرا عکس تخته نرد وبلاگ عوض شده و جاش شیروخورشید سرخ اومده.
این دلیلیه که بعدا میگم چون واقعا به توضیح نیاز داره.

۵/۱۱/۱۳۸۷

تهاجم سربازان ترس

از جایی به سمت خونه نشستی توی تاکسی.
همه ی ماشینا پشت یه پراید ایستادن.
راننده ی پراید یه پیرمرد که سرشو گذاشته روی فرمون.
تو فکر میکنی مرده.
داری دوره هلال احمرو میبینی ، زیاد ازش نگذشته.
چنان میترسی که حال خودتو برای چند لحظه نمیفهمی.
بین دوراهی گیر کردی.
می خوای پیاده شی و بری کمک که بهت میگن:ماشین پارو خاموش شده داره استارت میزنه .
تو فکردی سرش افتاده ولی اون سرشو خم کرده بود.
یه نگاه به خودت میندازی .
همه چیز تموم میشه.

۵/۱۰/۱۳۸۷

افسون محمدی

وقتی میبینی بعد از هزار و چهارصد سال یه خانم بی حجاب به عشق مبعث حضرت رسول(ص) میاد با تمام فاکتورهای امروزی شروع به نصب ریسه میکنه دلت میخواد این همه هماهنگی دین و مدرنیته رو به همه نشون بدی.

۵/۰۸/۱۳۸۷

کثیف ترین لبخند

می بینی
در خیابان که گردو فروش
به ماشین ها التماس میکند
اما گردو فروش چه می داند قلب ماشین ها از فلز است
گردو فروش به ماشین گردو می دهد اما ماشین با لبخند خود و می رود
واشک حماقت را بر گونه گردو فروش می پاشد.

۵/۰۷/۱۳۸۷

سوسن

نمی دونم چرا نویسنده ها اینقدر علاقه دارن از این اسم برای شخصیت های زن بدکاره تو داستان هاشون استفاده کنن.

۵/۰۶/۱۳۸۷

یک ضرب المثل فرح بخش

ارث خرس به کفتار رسید.

۵/۰۳/۱۳۸۷

خفقان و عقده

احتمالا شما هم تا حالا توی خیابون خانم های بی حجاب یا خیلی بد حجاب دیده اید،هدف این پست این نیست که این موارد یا رفتار ها رو مورد قضاوت قرار بده و اینکه بگه این نوع رفتارها خوبه یا بده تنها هدف این پست مطرح کردن نوع نگاهی که افرد به این رفتارها دارن.
بی حجابی یا بد حجابی امروز توی شهرهای ایران به خصوص تهران گسترش زیادی نسبت به قبل پیدا کرده که این رفتار ها با واکنش شدید دولت هم همراه است اما دلیل اینکه باز این رفتارها تشدید میشه می تونه همین واکنش های دولت و اقدامات نیروی انتظامی باشه که میل به این رفتارها رو به عقده در درون افراد تبدیل میکنه و افراد به صورت غیر ارادی دچار حس خاصی نسبت به این رفتارها میشن.

مسئله مهم جامعه در حال حاضر بی حجابی یا بد حجابی نیست بلکه واکنش های روانی افراد دیگه به این موضوع است که در بسیاری از موارد ایجاد مشکل برای افراد بد حجاب یا بی حجاب میسه، نگاه کلی اکثر خانواده های ایرانی نسبت به این موضوع مثبت نیست اما بازهم این موضوع گریبان گیر این خانواده ها میشه که نتیجه ای جز سازش با این رفتارها رو برای اون ها به همراه نداره.

نگاه هایی که ما توی جامعه میبینیم بیشتر از روی تعجب بوده وبه همین خاطره که امکان فکر کردن در مورد این موضوع و عکس العمل مناسب رو از افراد میگیره و اغلب افراد واکنش های بچه گانه ای به این موارد نشان میدن که مشکل ساز هم هست، اما بروز این رفتارها در مکان های تفریحی که مورد استفاده ی خانواده ها است باعث پریشانی خاطر خانواده ها میشه و این نتیجه رو میتونه به دنبال داشته باشه که خانواده ها دیگر امکان استفاده ی از محیط های عمومی مثل قبل رو نداشته باشن و دست به محدود کردن تفریحاتشون بزنند که خود این موضوع دوباره ایجاد مشکل میکنه.
شاید راه حل این موضوع این باشه که در جامعه جوان ها بتونن با این موضوعات آشنا بشن و اون رو برای خودشون هضم کنن که در این صورت مشکلات ناشی از این رفتارها خیلی کم میشه همون طور که زمانی داشت این موضوع اتفاق می افتاد اما با اون مقابله شد ،
در حال حاضر ما نمی تونیم که این موضوع رو حل کنیم چون می خواهیم که غرایز افراد و نوع فکر هاشون رو ندیده بگیریم و با انکار کردن این قضیه حتی به زور مشکل رو حد اقل توی ذهن خودمون حل کنیم غافل از اینکه این موضوع باز هم به گسترش خودش، خوب یا بد ادامه میده.

۴/۳۰/۱۳۸۷

احمر الهلال

امروز با حسام رفتیم هلال احمر برای کلاس امداد.
خیلی خوب بود اما بعضی از ما همیشه احمقیم ، مثل اینکه کلاس رو بیست دقیقه زودتر برای اینکه بعضیا عیال وارن تعطیل کردن یعنی آدمای عیال وار این کارو کردن.
و در مرحله ی بعد هی به کشور و آدماش دری وری می گفتن البته باز هم مسن تر ها وگرنه ما رو چه به این حماقتا، همین مونده که فردا بیان ما رو هم جا کنن....... البته فحش نمی دادن فقط تیکه می انداختن.
و در مراحل آخر یه پیرمرد 50 ساله به جمعیت هلال احمر ایراد گرفت و از سیاست حرف زد.
در کل ما ایرانی ها اگر بدونیم کجا باید چی بگیم و کجا باید دق و دلیمونو از گرونی ها خال کنیم اون وقت هم اوضاع دانشگاه ها و کلاس های این طوری بهتر میشه و بار علمی مون بالا میره وهم وضع زندگیمون.

پی نوشت:پیرمرده از اینکه توی این دوره تزریقات تدریس نمیشه ناراحت بود و غیض کرده بود.(یکی از راه کارهای کمک به اقتصاد خانواده)

۴/۲۹/۱۳۸۷

بی کلام(عصرانه)

سال هاست که پر می شویم وخالی _سال هاست که رقت انگیز شده ایم برای همدیگر _پس دگر از آن همه انسان چه مانده _از آن همه گل که در آن روح دمیدند چه مانده_تنها همین -خاک خشک تشنه- تنها همین.
کدام نفرین بود که مرا نگون کرد تا در عرصه ی جولان این گونه خم و راست شویم،این گونه بی کلام_تا تنها ازما ذره ای بماند_تا آنجا که دیگر از ما چیزی نماند _کدام کردار مار آفرید -کدام وجود مرا نان داد - کدام طبیعت از من خسته شد - خدا _تنها همین.
........................................................................................................................................
از این به بعد اگر مطلب داشتم دوبار پست میذارم که نام دومین پست داخل پرانتز عصرانه است.

مهره2

...و دیگر آسمان را نخواهی دید. تا پیش از آمدن سفید پوستان به این سرزمین،نگاه همه ی مردمان به آسمان بود تا باران خداوندی مهربانانه بر رنگین پوستان بباردوسپس زمین حاصل شان دهد.اما نگاه ایشان به زمین بود-در آمریکا و آفریقا وآسیا-تا از آن طلا برگیرند. ودیگر آسمان را نخواهند دید...

بر گرفته از رمان بیوتن نوشته ی رضا امیرخانی.

۴/۲۸/۱۳۸۷

ناکامی

امروز که نه ، دیروز هوس صدای جواد یساری سالار خواننده های ورزشکاری رو کردم ، اومدم تو گوگل سرچ کردم اما یه سایت درست و درمون که به آقا جواد اختصاص داشته باشه نتونستم پیدا کنم حتی توی sarzamin.org هم نبود.
برای اونایی که محسن نامجو رو دوست دارن سایت سرزمین یه آلبوم تازه ازش گذاسته که چند تا از آهنگ هاش قبلا هم توی محیط وب در دسترس بوده.
سیاوش قمیشی هم آلبوم جدید داده که تو سایت یاد شده در دسترسه.
ممکن اینایی که گفتم رو از فبل بدونین اما بالاخره من باید میگفتم.

۴/۲۷/۱۳۸۷

تذکار

فکر کنم باید خودمو دوباره معرفی کنم.
اما دیگه لزومی نداره چون هرکس می خواد منو بشناسه با دیدن این بلاگ به اخلاق من پی می بره.

۴/۲۴/۱۳۸۷

مهره ی اول

این اولین پسته تخته نرده.
می خوام دیگه حضورم قطعی باشه.
تمام خاطرات عواطف تو اینجا حق وارد شدن ندارن.