تو این دوره زمونه آدم هیچ راهی جز مجبور بودن نداره.
۶/۰۹/۱۳۸۷
شلوغی گوشه گیر
چه وقتی فکر میکنیم تنهاییم؟
وقتی که تنها در خانه نشته ایم یا وقتی که در بیایان وسیع هیچ انسانی را نمی بینیم؟
هیچ تنهایی به اندازه تنهایی در خیل جمعیت نیست.
وقتی که تنها در خانه نشته ایم یا وقتی که در بیایان وسیع هیچ انسانی را نمی بینیم؟
هیچ تنهایی به اندازه تنهایی در خیل جمعیت نیست.
۶/۰۶/۱۳۸۷
آیه های زمینی
آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
وسبزه ها به صحرا خشکیدند
وماهیان به دریاها خشکیدند
وخاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره ها پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راه ها ادامه خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
زن های باردار
نوزادهای بی سر زاییدند
وگاهواره ها از شرم به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ وسیاهی
نان،نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پیغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاه های الهی گریختند
و بره های گمشده عیسی
دیگر صدای هی هی چوچانی را
در بهت دشت ها نشنیدند
در دیده گان آیینه ها گویی
حرکات و رنگ ها و تصاویر
وارونه منعکس می گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره وقیح فواحش
یک هاله مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت
مرداب های الکل
با آن بخار های گش مسموم
انبوه بی تحرک روشنفکران را
به ژرفای خویش کشیدند
و موش های موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود،و فردا
در ذهن کودکان
مغموم گنگ گمشده ای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
با لکه درشت سیاهی
تصویر می نمودند
مردم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
ومیل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم می شد
گاهی جرقه ای ،جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره از درون متلاشی می کرد
آنها به هم حجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد می دریدند
ودر میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه می شدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرومی رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر وخسته شان تیر می کشید
اما همیشه در حواشی میدان ها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خسره گشته اند
به ریزش مدام فواره های آب
شاید هنوز هم
در پشت چشم های له شده ، درعمق انجماد
یک چیز نیمه زنده مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها
شاید ،ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
وهیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ایمان است
آه، ای صدای زندانی
آیا شکوه یاس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها...
پ.ن:سروده فروغ فرخزاد
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
وسبزه ها به صحرا خشکیدند
وماهیان به دریاها خشکیدند
وخاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره ها پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راه ها ادامه خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
زن های باردار
نوزادهای بی سر زاییدند
وگاهواره ها از شرم به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ وسیاهی
نان،نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پیغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاه های الهی گریختند
و بره های گمشده عیسی
دیگر صدای هی هی چوچانی را
در بهت دشت ها نشنیدند
در دیده گان آیینه ها گویی
حرکات و رنگ ها و تصاویر
وارونه منعکس می گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره وقیح فواحش
یک هاله مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت
مرداب های الکل
با آن بخار های گش مسموم
انبوه بی تحرک روشنفکران را
به ژرفای خویش کشیدند
و موش های موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود،و فردا
در ذهن کودکان
مغموم گنگ گمشده ای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
با لکه درشت سیاهی
تصویر می نمودند
مردم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
ومیل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم می شد
گاهی جرقه ای ،جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره از درون متلاشی می کرد
آنها به هم حجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد می دریدند
ودر میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه می شدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرومی رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر وخسته شان تیر می کشید
اما همیشه در حواشی میدان ها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خسره گشته اند
به ریزش مدام فواره های آب
شاید هنوز هم
در پشت چشم های له شده ، درعمق انجماد
یک چیز نیمه زنده مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها
شاید ،ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
وهیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ایمان است
آه، ای صدای زندانی
آیا شکوه یاس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها...
پ.ن:سروده فروغ فرخزاد
۶/۰۵/۱۳۸۷
تمدن
در این دوره که ما ایرانی ها هیچ چیزی برای نازیدن بهش نداریم تنها چیزهایی که باقی می مونه تمدن دوهزاروپانصد ساله و برای بعضی دیگر تمدن اسلامیه.
حالا اگر ما یه کم صادق تر باشیم و به مجلسی بریم که سلف سرویسه ،
نه آن بینیم و نه آن یکی را.
حالا اگر ما یه کم صادق تر باشیم و به مجلسی بریم که سلف سرویسه ،
نه آن بینیم و نه آن یکی را.
۶/۰۴/۱۳۸۷
جلسات نقد و بررسی
وه که چه حالی داره جلسات نقد و بررسی.
آدم می تونه هر چقدر سوال چرت وپرت داره بپرسه هیچکیم بهش تو نگه.
تازه از همه لذت بخش تر سر کار گذاشتن منتقدها و نویسنده است که تمام خستگیه حاصل از دو ساعت شنیدن حرفای دری وری رو به شعف تبدیل میکنه.
آدم می تونه هر چقدر سوال چرت وپرت داره بپرسه هیچکیم بهش تو نگه.
تازه از همه لذت بخش تر سر کار گذاشتن منتقدها و نویسنده است که تمام خستگیه حاصل از دو ساعت شنیدن حرفای دری وری رو به شعف تبدیل میکنه.
۶/۰۳/۱۳۸۷
عذاب
بعضی از وقت ها آدم از فکر از دست دادن یک نفر صد بار می میره و زنده میشه.
درد کشیدن افرادی که دوستشون داریم ما رو عذاب میده ام.
این بیماری ، بیماری علاقه است که درمان نداره ، چون با درمانش همه چیز از بین میره ،همه چیز از صورت مسئله گرفته تا تلاش برای حل مسئله و جواب های احتمالی ،همه چیز نابود میشه.
پس این تنها درد بی درمانه.
درد کشیدن افرادی که دوستشون داریم ما رو عذاب میده ام.
این بیماری ، بیماری علاقه است که درمان نداره ، چون با درمانش همه چیز از بین میره ،همه چیز از صورت مسئله گرفته تا تلاش برای حل مسئله و جواب های احتمالی ،همه چیز نابود میشه.
پس این تنها درد بی درمانه.
۶/۰۲/۱۳۸۷
در گذر از زمان رسیدم به ...
چقدر انسان به مکان وابسته است.
روزهایی را به خاطر آورید که در حسرت دیدن منظره ی دلخواهتان سر در گریبان تمایل دیگران در آوردید.
چقدر زیبا است جایی که انسان از آن نامی به همراه دارد.
روزهایی که آفتاب گرمش یا سوز سرمایش به تو آرامش میدهد .
چقدر لذت بخش است در مکان بودن و فراغ بال از زمان.
روزهایی که حتی خاطره اش به تو پند آرامش میدهد.
روزهایی را به خاطر آورید که در حسرت دیدن منظره ی دلخواهتان سر در گریبان تمایل دیگران در آوردید.
چقدر زیبا است جایی که انسان از آن نامی به همراه دارد.
روزهایی که آفتاب گرمش یا سوز سرمایش به تو آرامش میدهد .
چقدر لذت بخش است در مکان بودن و فراغ بال از زمان.
روزهایی که حتی خاطره اش به تو پند آرامش میدهد.
۶/۰۱/۱۳۸۷
کتاب
واقعا کتاب به درد می خوره؟
تا حالا کدوم کتاب به درد خواننده هاش خورده؟
دیگه کی حال و حوصله کتاب خوندن داره اون هم کتاب هایی که همه اش سانسور میشن و راهی جز کسل کننده بودن ندارن.
تا حالا کدوم کتاب به درد خواننده هاش خورده؟
دیگه کی حال و حوصله کتاب خوندن داره اون هم کتاب هایی که همه اش سانسور میشن و راهی جز کسل کننده بودن ندارن.
۵/۳۱/۱۳۸۷
احساس گناه
شاید تا به حال بهتون احساس گناه دست داده باشه ، این از اون احساس هایی که آدمو خرد میکنه.
خیلی ها میگن که وقتی آدم یه کار بد میکنه احساس گناه بهش دست میده ولی ممکنه یک نفر یه کار خوب انجام بده واز خودش متنفر بشه،
از خودش از کاراش از قیافش.
واقعا چه چیزی در این دنیا مرزی برای خلقیاته؟
چه چیزی کارهای خوب و بدو از هم تفکیک میکنه؟
خیلی ها میگن که وقتی آدم یه کار بد میکنه احساس گناه بهش دست میده ولی ممکنه یک نفر یه کار خوب انجام بده واز خودش متنفر بشه،
از خودش از کاراش از قیافش.
واقعا چه چیزی در این دنیا مرزی برای خلقیاته؟
چه چیزی کارهای خوب و بدو از هم تفکیک میکنه؟
۵/۳۰/۱۳۸۷
دوستی
یکی از فاکتورهای دوستی زیاده روی نکردنه ، یعنی اگر شما برای دوست تون خرج می کنید ممکنه اون توانایی جبران این محبت های زیادیو نداشته باشه و همین دلیلی برای خجالت کشیدن اون بشه.
۵/۲۹/۱۳۸۷
۵/۲۳/۱۳۸۷
داستانی از هلال احمر
این متن ممکنه نشر اکاذیب به حساب بیاد ولی واقعیه.
همه زلزله بم یادشونه ، زمان اون زلزله مصادف بود با شب کریسمس.
امدادگرهای آمریکایی هم با خودشون درخت کریسمس آورده بودن اما از اونجایی که ما ایرانیم و اون ها کفار آمریکایی ، انصار به چادر اون ها حمله میکنه و تمام وسائل امدادگرها رو از بین میبره تا جواب محکمی به انسان دوستی کشورهای دیگه بده.
حالا باز به معرفت شون که یک هفته بعد از اون قضیه موندن و به مردم حادثه دیده کمک کردن.
همه زلزله بم یادشونه ، زمان اون زلزله مصادف بود با شب کریسمس.
امدادگرهای آمریکایی هم با خودشون درخت کریسمس آورده بودن اما از اونجایی که ما ایرانیم و اون ها کفار آمریکایی ، انصار به چادر اون ها حمله میکنه و تمام وسائل امدادگرها رو از بین میبره تا جواب محکمی به انسان دوستی کشورهای دیگه بده.
حالا باز به معرفت شون که یک هفته بعد از اون قضیه موندن و به مردم حادثه دیده کمک کردن.
۵/۲۱/۱۳۸۷
۵/۲۰/۱۳۸۷
مترو
شاید شما هم فکر کنید مترو بهترین مکان برای فهمیدن و دیدن افکار دیگرانه.
مترو تنها جایی که از فقیر و غنی ، با ایمان و روسپی و ... توش رفت و آمد دارن .
نکته جالبی که تا حالا بهش توجه نکرده بودم اینه که وقتی مثلا می خوای بگی فقیر و غنی ، اگه غنی یا هر صفتی که دوم میاد رو بذاری اول یه جوری نا هماهنگ میشه مثل غنی و فقیر یا روسپی و با ایمان.
مترو تنها جایی که از فقیر و غنی ، با ایمان و روسپی و ... توش رفت و آمد دارن .
نکته جالبی که تا حالا بهش توجه نکرده بودم اینه که وقتی مثلا می خوای بگی فقیر و غنی ، اگه غنی یا هر صفتی که دوم میاد رو بذاری اول یه جوری نا هماهنگ میشه مثل غنی و فقیر یا روسپی و با ایمان.
داستان ریسه ها
احتمالا شما هم نصب کردن ریسه ها رو توسط جوونای محله تون یا محله های دیگه دیدین.
توی محل ما هر سال ریسه می کشن و من هم هر سال می خوام کمک کنم اما نمیشه.
حالا ماهایی که کمک نمی کردیم دلمون خوش بود به اینکه لااقل پول برق ریسه ها رو می دادیم.
امسال یکی از دوستان دانشگاهی مون در محل طرح استفاده از برق علی اللهی (دزدی) رو پیشنهاد کرد که با اکثریت قاطع تصویب شد
سخن بعضیا رو که می گفتن: بابا امام زمان راضی نیست ما این همه پول برق بدم ، رو به اثبات رسوند چون از قدیم میگن از شما حرکت از خدا برکت ، ما حرکت کردیم و وسیله اش هم جور شد.
توی محل ما هر سال ریسه می کشن و من هم هر سال می خوام کمک کنم اما نمیشه.
حالا ماهایی که کمک نمی کردیم دلمون خوش بود به اینکه لااقل پول برق ریسه ها رو می دادیم.
امسال یکی از دوستان دانشگاهی مون در محل طرح استفاده از برق علی اللهی (دزدی) رو پیشنهاد کرد که با اکثریت قاطع تصویب شد
سخن بعضیا رو که می گفتن: بابا امام زمان راضی نیست ما این همه پول برق بدم ، رو به اثبات رسوند چون از قدیم میگن از شما حرکت از خدا برکت ، ما حرکت کردیم و وسیله اش هم جور شد.
۵/۱۷/۱۳۸۷
تضادها
خیلی از آدما دوست دارن صاف و صادق باشن و کسایی مثل خودشونو پیدا کنن تا با اون ها دوست بشن و مشکلات و خوشی هاشونو بت هم تقسیم کنن اما به دلیلی نمی تونن این طور رفتار کنن ، و اون دلیل اینکه خیلی از تضادها رو در درون خودشون جمع کردن ، به همین دلیل تا میان با کسی ارتباط برقرار کنن می بینن با خیلی از خصوصیات طرف مقابل جور در نمی یان و همین باعث جدایی اونها از دیگران میشه.
۵/۱۵/۱۳۸۷
مهره ای دیگر
خانقاه و مسجد و دیر و کرشت
هر که را دیدم به دل بت می سرشت
لیک در بت خانه دیدم بی عدد
هر صنم سرگرم ذکر یا صمد
یا صمد یعنی که ما را بشکنید
پیکر ما را در آتش افکنید
گر سبک گردیم در آتش چو دود
می توان تا مبدا خود پر گشود
از مرحوم محمدرضا آغاسی
هر که را دیدم به دل بت می سرشت
لیک در بت خانه دیدم بی عدد
هر صنم سرگرم ذکر یا صمد
یا صمد یعنی که ما را بشکنید
پیکر ما را در آتش افکنید
گر سبک گردیم در آتش چو دود
می توان تا مبدا خود پر گشود
از مرحوم محمدرضا آغاسی
۵/۱۲/۱۳۸۷
شیر وخورشید سرخ
شاید از خودتون بیرسید چرا عکس تخته نرد وبلاگ عوض شده و جاش شیروخورشید سرخ اومده.
این دلیلیه که بعدا میگم چون واقعا به توضیح نیاز داره.
این دلیلیه که بعدا میگم چون واقعا به توضیح نیاز داره.
۵/۱۱/۱۳۸۷
تهاجم سربازان ترس
از جایی به سمت خونه نشستی توی تاکسی.
همه ی ماشینا پشت یه پراید ایستادن.
راننده ی پراید یه پیرمرد که سرشو گذاشته روی فرمون.
تو فکر میکنی مرده.
داری دوره هلال احمرو میبینی ، زیاد ازش نگذشته.
چنان میترسی که حال خودتو برای چند لحظه نمیفهمی.
بین دوراهی گیر کردی.
می خوای پیاده شی و بری کمک که بهت میگن:ماشین پارو خاموش شده داره استارت میزنه .
تو فکردی سرش افتاده ولی اون سرشو خم کرده بود.
یه نگاه به خودت میندازی .
همه چیز تموم میشه.
راننده ی پراید یه پیرمرد که سرشو گذاشته روی فرمون.
تو فکر میکنی مرده.
داری دوره هلال احمرو میبینی ، زیاد ازش نگذشته.
چنان میترسی که حال خودتو برای چند لحظه نمیفهمی.
بین دوراهی گیر کردی.
می خوای پیاده شی و بری کمک که بهت میگن:ماشین پارو خاموش شده داره استارت میزنه .
تو فکردی سرش افتاده ولی اون سرشو خم کرده بود.
یه نگاه به خودت میندازی .
همه چیز تموم میشه.
اشتراک در:
نظرات (Atom)