۸/۰۹/۱۳۸۷

کوچه ها

یه روزی بود که در بین کوچه های تنگ آرزوی بزرگراه می کردیم و حالا که تمام زندگیمون بزرگراهی برای رفت وآمد شده حسرت همون کوچه های تنگو می خوریم.
به راستی ما چگونه ایم؟

۸/۰۷/۱۳۸۷

نگینی در مهراب

نشسته بودم جلوشون،عرق کرده بودم هر لحظه می خواستم بزنم بیرون اما جرات شو نداشتم فقط می تونستم منتظر بمونم .سفارش چای دادن نظر منو خواستن اما جوری دهنم خشک شده بود که نتوستم حرف شون به جز با تکون دادن سر تایید کنم.
هر لحظه که می گشت موضوع دهشتناک تر میشد تا اینکه طاقتم طاق شد و از کافه زدم بیرون و به دو خودمو رسوندم به ایستگاه مترو بعدش بدون اینکه بدونم کجا دارم میرم سوار قطار شدم.

۸/۰۴/۱۳۸۷

این چند روز

این چند روز برخلاف چیزی که فکر می کردم خیلی آروم سپری شد بدون هیچ کاری که نتونم انجامش بدم.همیشه همین طوره از موقعیت ها استفاده نمی کنیم بعد وقتی یه کاری رو با جون کندن تموم می کنیم فکر می کنیم که چه آدم توانمندی هستیم.
این چند روز خیلی دلم می خواست که حرف بزنم ،حرفای چرت و پرت،حرفایی که مثل ریگ بی ارزشند اما خب همیشه نمی شه همون کاری رو کرد دوست داریم.

۷/۲۶/۱۳۸۷

دوش گفتم همه را باده دهید امشب تا به سحر همه سرگردانیم

گاهی میشه وقتی دنیای دیگرانو برای مدت زیادی میبینم فکر می کنم چقدر راکد اند. چقدر همیشه یه فرمی هستن نه بالایی نه پایینی ،یه خط صاف ممتد بدون هیچ واقعه ای.گاهی فکر می کنم ماها چه جوری باید با پایین و بالا زندگی سر کنیم.
از آدمایی که آب توی دلشون تکون نخورده بدم میاد.

۷/۲۴/۱۳۸۷

هم نوعی

چند روز پیش در سفری درون شهری از مترو خارج شدم و به سوی اتوبوس های ونک میدان رسالت عزم سفر کردم .در بین راه دو نفر نشانی قهوه خانه را طلب کردند و چون بنده احوال آنان را مناسب ندیدم از دادن نشانی امتناع ورزید در پیش خود خواستار نصیحت آنان شدم ،اندگی بعد هم نوعی دگر مرا مرجع قرار داد که نشانی اش را خاطر نداشتم.بعد از آن دوبا عزم تمام به سوی اتوبوس ها طی طریق کردم که دوباره کس دیگری مرا سوال کرد که اتوبوس های ونک کدام است و من هم مقصودش را تصویر کردم بعد از آن با کمال اطمینان به داخل اتوبوس شدم و چون خالی بودن صندلی ها برایم تازگی داشت سریع یک صندلی مشرف به پنجره را انتخاب کرده بر آن حکم ران شدم ،پس از آسودن بر صندلی از کنار پنجره انسان هایی گمگشته از من نشان اتوبوس ونک را خواستار شدند و من هم به دیلل هم نوعی همه را هدایت کردم در این میان تعداد یاری خواهان افزوده شد تا جایی که به صحت گفته خویش شک کرده پیش مخیله تصویرمقصد را مکانی بجز میدان ونک قرار دادم از این وهم که این مردمان چه با من خواهند کردچنان به تنگ آمدم که قصد پیاده شدن و فرار کردن را کردم ولی باز آسودم و سرنوشت را به دست تقدیر سپردم.

۷/۱۶/۱۳۸۷

فلسلفه


خیلی از اوقات مردم دور و بر شما از شما فلسفه کارهاتونو می پرسن،شاید شما هم بدتون نیاد که فلسفه کاراتونو برای دیگران توضیح بدید اما وقتی شما حرفاتونو زدید طرف مقابل هر استنباطی که بخواد از موضوع می کنه و اون وقته که شما دستتون لای پوست گردو می مونه.
تجربه ای که من کسب کردم اینه که هیچ وقت فلسفه تو برای کسی شرح نده چون هر چقدر هم که مصونیت داشته باشه دیگران مثل آب خوردن به لجنش میکشن دلیلش هم اینکه ما مردمی هستیم که هر کدوممون فکر می کنیم محور دنیا هستیم و هر جور که بخوایم می تونیم در مورد هر کس و هر چیزی نظر میدیم،نمونه اش هم آدم هایی که ما همه جا می بینیمشون که در مورد هر چیزی اظهار فضل می کنن و اگر دو بعد نظرشونو بخوای هیچی یادشون نمی یاد.

۷/۱۲/۱۳۸۷

پیداکردن

در تمام زندگی دنبال چیزی می گردیم تا بتونیم باهاش زندگی کنیم و وقتی اون چیزو پیدا میکنیم خیلی راحت بدون هیچ فکری پرتش می کنیم یه کناری و بعد از مدتی هم به سطل آشغال منتقلش می کنیم.این تعریف برای هر چیزی حتا آدم ها هم صدق می کنه نمونه اش هم این جمله است :گفتم دوستت دارم و تو گفتی برای دوست داشتن خیلی کوچکی رفتم و بزرگ شدم آنقدر بزرگ شدم که یادم رفت دوستت دارم ...*
مدت هاس که دارم به مضمون همچین جمله هایی فکر می کنم و دنبال اینم که مشکل از کجاست ، تا اینکه مجبور شدم تنها جوابو بپزیرم تنها جوابی که اگر بخوام تو زندگیم عملیش کنم باید فاتحه خیلی چیزا رو بخونم.
تا حالا شده که با کسی آشنا بشید و اون خیلی بهتر از خوتون ببینید و بعد تلاش کنید تا مثل اون بشید و وقتی که مثل اون شدید از اون حالتون بهم بخوره؟ این حرفا گواه اونه که هیچ کس و هیچ چیزو به خاطر داشته هاش نباید خواست تنها هر کس و هر چیزو باید برای وجود مطلق خودش خواست.
..........................................................................................................................................................................

بعضیا نمی دونن که زرنگی نکردن تو یه جاهایی زرنگی کردن برای جاهای دیگه است ، مثل کسی که وقتی یه چیز مفت می افته جلوش فکر می کنه برداشتنش ته زرنگیه.

*از وبلاگ دختر پرتقالی که لینکش در وبلاگ نقطه هست.

۷/۱۰/۱۳۸۷

هر کاری کردم نشد

دیروز با یه معنی جدید آشنا شدم ، یه حسی که تا حالا تجربه اش نکرده بودم.
دیروز جلوی من کیف یه بنده خدایی رو که تازه از بانک پول گرفته بودو زدن.
منتظر تاکسی بودم که برم خونه یهو دیدم یکی داره داد میزنه دزد.....دزد......دزد ،وقتی برگشتم دیدم دزده با موتور داره میاد طرف من ،اونی که کیفشو زده بودن داد زد بگیر.......بگیر......بگیر اما من نمی تونستم از جام تکون بخورم حتا خودمو از جلوی موتور کنار کشیدم ،یه لحظه صورت دزدو دیدم عینک دودی زده بود و تی شرت و کلاه پلنگی پوشیده بود بعد از اینکه دزد فرار کرد نگاهم به صورت کسی که ازش دزدی شده بود افتاد و همون نگاه کافی بود که حال منم خراب بشه. هی پیش خودم میگفتم یه لگد میزدی به موتورش بعد میگفتم اگر مغزش رو زمین پخش میشد می خواستی چی کار کنی؟
انقدر از این سوال و جوابا تو فکرم وول خورد تا اینکه تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم اما نمی تونستم یاد صورت های دزد زده و دزد نیفتم ،صورت هایی که از یکیشون غم واز دیگری شرارت می بارید و من هم این وسط خودمو مقصر می دونستم چون کنار کشیدم و عین یه مجسمه فقط نگاه کردم ، شاید این تنها کاری بود که می تونستم اون موقع انجام بدم اما تبرئه شدنم تودادگاه دلم نیاز به دفاع وکیلی داره که با چهره مغموم راهی خونه اش شد تا برای خانواده اش این خبرو عیدی ببره.