۹/۰۲/۱۳۸۷

پاییز

امروز در حالی که منتظر بودم تا نوبتم برای گرفتن پول ازعابر بانک بشه یکدفعه مات یک تصویر شدم ، تصویری که یک لحظه تمام چیزهای اطرافم رو بی ارزش کرد ، شاید خیلی از تصاویر به ذهنتون برسه اما من با دیدن برگ های زرد شده بی حال یک درخت که این همه دردور و برمون موج میزنه و اصلا هم بهش توجه نمیکنیم یک دفعه مسحورشدم.
اون رنگ زرد عجیب که روی هر برگ میشینه و موجب میشه که لشکری از برگ ها با بیرق زردشون اینچنین هوش از سر آدم ببرن طوری که رگبرگ ها هم حرفی برای گفتن دارن و داد میزنن منو ببین، همین جوری داری نگاه می کنی تا اینکه نسیم زیبایی رو به کمال میرسونه و برگ ها این لشکر آماده برای نبرد رو به هلهله می اندازه با هر تکونی که برگ ها می خورن انگار یک دراز شادی ها به روی دل آدم باز میشه،هر چقدر بیشتر نگاه میکنی بیشتر مجذوب میشی کار به جایی می رسه که با خودت می گی:پس چرا این همه مدت متوجه این همه زیبایی نشده بودم ،به محض اینکه این سوال از خودت می پرسی مورمورت میشه چون دوباره زدی تو خط کلیشه پیش خودت میگی این درخت زیباست به خاطر اینکه تکراری نیست ولی انسان ها نمی تونن بدون اینکه یک چیزی رو تکراری نکن ازش دست بردارن. غرق افکارتی که یکی بهت می گه نوبت تو شده تا از عابر بانک پول بگیری ،مسرور از این همه زیبایی میری آروم پی کارت تا باز هم بهش فکر کنی.

۸/۲۲/۱۳۸۷

این حرف ها

این اولین جایی است که بعد از این همه مدت جرات می کنم این حرف ها را بزنم.
بعد از این همه سال اعتقاد راسخ به شک افتادم،به اینکه آیا خطی که دارم دنبال می کنم مقصدی داره یا نه.هر چی بیشتر فکر می کنم کمتر می تونم خودم قانع کنم. سر دو راهی گیر کردم و هیچ کس هم نیست که پیدا بشه و اون چیزی را که دوست دارم بهم بگه.شاید الان همون وقتیه که باید برم به دنبال جستجو همون زمانیکه باید همه چیزو ثابت کنم ولی نمی دونم باید از کجا شروع کنم مثل یک بچه که هیچ آشنایی نداره میون این دوراهی توانایی تشخیص ندارم.شاید اگر الان شروع نکنم هیچ وقت دیگه برام شروع نشه.

۸/۲۱/۱۳۸۷

ابله

آنچه را که به شما گفتم خوب بیاد آورید تا روزی بدرستی قضاوت من پی ببرید!
جمله بالا آخرین سطر کتاب ابله داستایوسکی است.مدت یک ماه نیم طول کشید که چهارجلد این کتاب را بخوانم و حالا که تمامش کردم از خواندش راضیم به طوری که اگر نمی خواندمش خیلی از چیز ها را در زندگی معمولی نمی فهمیدم ، این روزها هر چقدر جلوتر میروم بیشتر می فهمم که زندگیم چقدر با این داستان ها پیوند خورده چقدر تاثیر پذیر بوده ام و هنوز خیلی از راه ها مانده که باید تجربه کنم.
در پست های آینده می خواهم خلاصه ای از داستان ابله را بنویسم شاید که توجه دیگران نیز مثل من به آن جلب شود.

۸/۱۷/۱۳۸۷

دو راهی ریش و عینک

از یک طرف چشم هات درست نمی بینه از طرف دیگر دوست نداری عینکتو همه جا به چشم بزنی و از طرف سوم عینک خیلی بهت میاد.
عاشق اینی که ریش بذاری ولی دیگران این جوری قبولت ندارن.
چه می شه کرد درگیری احساس و منطق همیشه بوده.

۸/۱۵/۱۳۸۷

صدا وسیمازدگی

امروز بعد از مدت مدیدی که به تلویزیون نگاه هم نمی کردم، نشستم پای تلویزیون تا از اخبار رقابت انتخاباتی آمریکا مطلع بشم ،طبق معمول چیزی که باید تحمل کرد قربون صدقه خبرنگارها از دولت نهم بود که حال آدمو بهم می زد، انقدر از کارهای این دولت حتا کارهای غلط دفاع میشه که واقعا آدم می مونه که چه عکس العملی از خودش نشون بده.
در هر حال بعد از همه این جریانات نوبت رسید به انتخابات آمریکا و از اونجایی که ما با بوش و ننه و باباش دشمن قسم خورده ایم تقریبا ده ثانیه از گزارش به انتخابات و پیروزی اوباما ربط داشت و بقیه اش مربوط بود به سیاست های بوش در این هشت سال و کارهای غرور آفرین ایران در مقابله با این سیاست ها.
تمام این حرفا رو زدم که یه نتیجه اخلاقی بگیرم و اون اینه که در ایران فقط میشه اخبار ورزشی رو تماشا کرد و سر به بیابون نگذاشت.

۸/۱۳/۱۳۸۷

پیش گویی

تو پست نگینی در مهراب حادثه ای رو نوشته بودم که دقیقا امروز برام اتفاق افتاد
حالا مهم نیست که من پیشگو ام یا نه؟