۱۰/۰۲/۱۳۸۸

خدا حافظ برج رفیع اسلام

گر چه این نوشته را چند روزی پس از درگذشت آیت الله منتظری می نویسم و آن شوک اولیه ناشی از خبر فوتشان برطرف شده است اما هر وقت که به یاد چهره و لحن دلنشینش می افتم بغض گلویم را می گیرد،من در طول زندگیم حتی یک بار هم از نزدیک او را ندیده ام اما با چهره اش انگار که سال هاست که آشنایم،چه بگویم که هر چه گفتنی است دیگران گفتند و اصلا من یکی از او چه می دانم به غیر از اینکه سال ها در تبعید بود یا اینکه سال ها اسیر آزاده زندان قدرت طلبی دیگران بود ،بلی من تنها از او همین آزادگی اش را شناختم و حالا که او در دل خاک خفته است من در تلاشم که بر سر مزارش برسم و فاتحه ای بخوانم آن چه را که در حیاتش از من و مثل من نشنید در گوش روحش بگویم که ای مرد ما هر چه در راه خدا کرده ایم در برابر انسانیت تو جز سرافکندگی نیست.

۴/۱۵/۱۳۸۸

آقایان سکوت

در به در دنبال مسکن میگردی،یکی پیدا میکنی و سریع می ندازی بالا به خودت میگی من از این عادت ها نداشتم،خب حالا که داری یا تو عوض شدی یا دوروبرت،میشینی سرجات دفترو بر می داری،سر خط قلمو راه می اندازی تا داری گرم میشی یک دفعه چشات میگه برو بخواب خسته ای،پیش خودت میگی کاش بشه تا صبح بیدار بمونم اما تو نمی تونی همه چی رو با هم داشته باشی فردا صبح زود باید بلند شی،میری تو رختخواب تا صبح بیهوش میشی.فراداش میشه صبح زود بیدار میشی دیشبت رو به کلی فراموش کردی.

۳/۲۳/۱۳۸۸

انتظار

از همان اول که وبا آمد معلوم شد که چه خبراست،دیگر جای هیچ امیدی باقی نیست نتیجه این همه گردهمایی و تلاش شد چهار سال ریاست جمهوری آدمی که حتا از مردمش به خاطر بزرگترین اشتباهاتش عذرخواهی نمی کند،نمیگویم تقلب شده اما این حق مان نبود،به قول کرباسچی"نمیگم فریب مون دادن میگم باور کردیم"و واقعا هم که باور کردیم یعنی آنها به ما باورانده اند که تقدیر به دست شریفشان رقم می خورد و ما مردم همیشه انگار انعام ایم.
شاید جایی دگر با کسانی دگر شاید روزی...

۳/۱۷/۱۳۸۸

اندر باب علامه دهر

حافظه ام خوب کار نمی کند ولی انگار شنبه شب بود که دو نامزد ریاست جمهوری با یکدیگر مناظره!می کردند.در این میان حرفی هم از کارشناسان زده شد،آن یکی که عمامه نداشت گفت:شما که همه اش از کارشناس ها حرف می زنید خب بذارید کارشناس ها بیایند و نامزد شوند،رئیس جمهور خودش باید کارشناس ارشد باشد.
الحمد الله که علامه زمان هم که این همه مدت به دنبالش بودیم پیدا شد،آخر می گفتند که تنها پیامبر اسلام (ص) و امامان هستند که علم الهی دارند اما انگار بعضی از کاندیدا ها نیز به این اکسیر غریزی دست پیدا کرده اند،پناه بر خدا،در عصری که روشنفکرانی مانند دکتر سروش می گویند که پیامبر(ص)هم تمام علوم را دارا نبوده انسانی پیدا می شود که می گوید"رئیس جمهور خودش باید کارشناس ارشد باشد".
خب معنی این گفته خیلی واضح است چون رئیس جمهور با تمام مسائل سیاسی،اقتصادی،اجتماعی و...سر و کار دارد باید در تمام آنها حداقل کارشناس ارشد باشد تا بتواند از پس این خیل عظیم از مشکلات که تنها به مغز توانمند او نیاز دارد بر آید،پناه بر خدا،
می گویند(البته کارشناسان) که هر کس با شب زنده داری و تلاش فراوان بتواند به اخذ درجه رفیع دکترای ترافیک نائل آید از تمام این علوم به یکباره بهره مند میشود،در آخر هم باز به خدا پناه میبریم که چقدر غافل بودیم و چقدر غافل هستیم و چقدر غافل خواهیم بود.

۳/۰۷/۱۳۸۸

نمی دانم

این روزها که همه در شورند و در هیجان من ساکت و آرام کنج همین خانه مان نشسته ام. برای رنگ گرفتن چند ماه از شناسنامه کم دارم.
شاید سخت ترین کار،کار من باشد که از بیرون به همه نگاه میکنم و نمیفهمم که چرا یک سری به او رای میدهند و یک سری نه.من اگر بودم رای نمی دادم،دیده ام نتیجه رای های احساسی را،دیده ام که قرار است حرمت مان دوباره حفظ شود،دیده ام که گل سرخشان بوی شوکران میدهد.شاید بگویی:باشد تو گرگ باران دیده حالا اصلا به تو چه؟
راست هم همین است اصلا به من و ما چه که قرار است چه بشود،مگر آنکه دیروز آمد چه کرد که او الان دایه اش را دارد.
شاید جایی دگر با کسانی دگر شاید روزی...

۳/۰۲/۱۳۸۸

آسمان

تو هم می دانی که انسان از اقیانوس به پا خاست تا بخشی از تکامل خود را با آمدن به زمین کامل کند اما چرا انسان اینقدر د زمین معطل شد تا که دیگر باید زمینی اش بخوانیم،کی زمان پرواز آسمان میرسد؟
اگر دوخط بالا رو توی هر وبلاگی میدیدم مطمئا به اون وبلاگ دیگه نگام نمی انداختم.

۳/۰۱/۱۳۸۸

"کسانی که عقاید احمقانه شان را ابراز می کنند اغلب بسیار حساسند.هر قدر عقاید کسی احمقانه تر باشد کمتر باید با او مخالفت کرد"*
از نظر من کسی که این حرفو زده از دهان تا ماتحتش را باید طلا بگیرند،انگاری که زده تو خال،ترکونده ،پوکونده و هر چیزه دیگه که میشه در این مورد نوشت.
درد من هم همینه که از بین این همه آدم درست و حسابی عد اونایی به پستم می خورن که مدرک صاف کاری دهنشو از ام آی تی گرفتن(البته استثنا هم زیاد داریم). همین چند وقت پیش مسئول فرهنگی مدرسه منو کشید کنار و گفت که چرا دیگه نمیرم نماز جماعت و اینکه آدم باید در انتخاب دوستاش مراقب باشه و از این حرفا،من هم مثل آدمای شرمگین سرم انداخته بودم پایین هی میگفتم درسته حق باشماست،خب راه دیگه ای هم نبود چون برای یک سری از دورو بریاتون نمیتونین همه چی رو توضیح بدین چون آخرش موهاتون سفید میشه و اون بابا هم چیزی نمیفهمه.


*جمله از کتاب "خداحافظ گاری کوپر" رومن گاری.

۲/۲۸/۱۳۸۸

the love

عشق تنها عنصری است که بدون اکسیژن می سوزد.

۱/۲۸/۱۳۸۸

خداحافظ موش

یادآوری لحظه های خوب همیشه برام سخت بوده نه اینکه اونا خیلی خوب بودن نه اصلا فقط به این دلیل که همیشه به مطلوب نزدیک میشدم اما خود هدفو بدست نمی آوردم،کتاب و فیلم و وبلاگ هم همه در همین جهت بودن تنها راهی بودن برای نزدیک شدن نه بدست آوردن. حالا هم اگر بخوام درباره کتاب و فیلم حرف بزنم به نظرم بی انصافیه چون همیشه خالق از مخلوق با ارزش تره. به همین دلیل اسم آدما رو می برم.
تنها نویسنده ای که تونست تو این سال منو به افکارش جذب کنه فقط رومن گاری بود حتا میشه گفت ناجی.
توی کارگردان ها کسی نبود که بهش علاقه پیدا کنم.
در مورد وبلاگ ها هم هر کسی که توی پیوندها هست حتما برام مهم بوده.

۱/۲۰/۱۳۸۸

ترانه ای برای درخت

تو اگر نبودی ای درخت سبز

سبزه و گل و بهار هم نبود

این هوای خوب و سایه های خیس

در کنار جویبار هم نبود

تو اگر نبودی ای درخت سبز

شاخه ای نبود و لانه ای نبود

بر لب پرنده روی سیم برق

شوق خواندن ترانه ای نبود

تو اگر نبودی ای درخت سبز

زنده ای نبود و زندگی نبود

باد را بهانه ی وَزَندگی

مرغ را پرِ پَرندگی نبود

رقص برگهای تو اگر نبود

یک نسیم ساده هم نمی وزید

میوه ی رسیده ای به دست ما

دست ما به میوه ای نمی رسید

تو اگر نبودی ای درخت سبز

شاعری بهار را نمی سرود

خط کش و مداد و میز و صندلی

دفتر و کتاب و شعر هم نبود

قیصر امین پور"از کتاب به قول پرستو"

۱/۰۷/۱۳۸۸

۱/۰۶/۱۳۸۸

سفر

لعنت به سفر که هر چه داشتم از من گرفت.
لعنت به آن گل زرد کنار جاده که قبل از سفر بوییدمش و چیدم و آخر هم انتقام چیدنش را گرفت.

۱۲/۲۴/۱۳۸۷

عید بی عید


قبلا که عید میومد همه وجودم از شوق به غلیان می افتاد و سر از پا نمی شناختم اما حالا... .
چه راست گفت اون کسی که گفت این اسفند لعنتی با اون فروردین و بهار لعنتی همیشه باعث دردسرن حالا که فکر می کنم می بینم که تو همین بهار که این همه براش سر و دست می شکستم تمام چیزای خوب زندگیمو از دست دادم .هیچ موقع عید و عیدی به من مذاق من خوش نیومد،هیچ وقت سر سال تحویل با دعا کردن حال نکردم،هیچ وقت هیچ وقت از مهمونی های عید خوشم نیومد و هیچ ... .
اگر تو این تعطیلات چیزی بتونه خوشحالم کنه تنها دیدن دوستانمه وآدمیه که این همه مدت منتظرش بودم اما... .

۱۲/۱۹/۱۳۸۷

چه آسان تغییر می کنیم

روزی از سر کوچه مان به سمت خانه حرکت می کردم دربین آن همه خستگی در حالی که به در و دیوار نگاه می کردم بلکه رنج این تکه از راه هم تا خانه به سر شود از دور پیرزنی را دیدم اول فکر کردم که اگر افتاد نقش زمین شد و احوالش رو به قبله بود به او کمک می کنم یا اینکه بدون توجه راه خانه را در پیش می گیرم هر چه فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم برای همین هم دست از جنگ با خود برداشتم.
جلوتر که رفتم چهره اش را واضح دیدم،هیچ از زیبایی و طراوت در او نمانده بود،پیش خود گفتم او هم روزی جوان بوده ولی حالا چگونه جز دو چشم یک دهان در صورتش فقط چروک های پوست اند که خانه دارند.
یعنی من هم مانند او پیر می شوم یعنی ممکن است که من هم بمیرم از این همه اتفاق که قرار است روی دهد در تعجب ام.
وقتی به پیرزن رسیدم به من گفت:جوون پنش تومن داری به من کمک کنی.
من راه خانه را در پیش گرفتم.

۱۲/۰۱/۱۳۸۷

بوی عیدتان خوش باد

چنگی دوره گرد باز آمد

نغمه زد ساز نغمه پردازش

سوز آوازه خوان دف در دست

شد هماهنگ ناله سازش

پای کوبان رسيد و دست افشان

دلقک جامه سرخ چهره سياه

تا پشيزی ز جمع بستاند

از سر خويش برگرفت کلاه

گرم شد با ادا و شوخی او

سور رامشگران بازاری

چشمکی زد به دختری طناز

خنده ای زد به شيخ دستاری

کودکان را به سوی خويش کشيد

که: بهار است و عيد می آيد

مقدمم فرخ است و فيروز است

شادی از من پديد می آيد

اين منم ، پيک نوبهار منم

که به شادی سرود می خوانم

ليک آهسته نغمه اش می گفت :

که نه از شاديم ... پی نانم!...

چنگی دوره گرد رفت و هنوز

نغمه ای خوش به ياد دارم از او

می دوم سوی ساز کهنه خويش

که همان نغمه را برآرم از او ...

۱۱/۲۱/۱۳۸۷

یک اصل


هیچ وقت کسانی رو که دوست دارید متعهد به انجام کاری نکنید چون تعهد عامل نابودی هر گونه احساس است.

۱۱/۱۸/۱۳۸۷

پرت کردنی ها

بعضی از وقتا یک کتابیو دستت می گیری مصممی که تمومش کنی اتفاقا دیگران هم خیلی از اون کتاب تعریف می کنند اما تو هر کاری که می کنی نمی تونی به خوندن ادامه بدی ،هر چی جلوتر میری بیشتر از کتاب زده میشی تا جائیکه فقط حاضری سیر داستانو اونم از زبان یه نفر دیگه بشنوی. تما م اینایی که تا حالا گفتم فقط برای این بود که بگم من از کتاب کافه پیانو حالم بهم خورد و این حادثه چندتا دلیل داره که به چندتاش اشاره می کنم، اولیش اینه که نثر داستان پر از تکرارچندتا جمله احمقانه است به طوری که واقعا تو ذوق میزنه و بعد از اون کلماتیه که مرتب تکرار میشن انگار که نویسنده هر چی جولوتر میره اعتماد به نفس بیشتری برای به کاربردن این کلمات بدست میاره خب اگر بخوام واضح تر بگم مدام از زبون شخصیت هاش فحش میده و این دلیلیه که از واقعیت اجتماع دورش می کنه چون حتی بددهن ترین افراد هم برای تو صیف بعضی از چیزها یه نفسی می گیرن تا همش فحش نداده باشن.دومین دلیل هم اینه که بعضی از مصداق ها فوق العاده دور از واقعیته برای مثال در متن کتاب از ماشین پاجرو یاد میکنه و برای ایجاد ذهنیت برای خواننده میگه که تنها خانم های چادری سوار این ماشین میشن در حالی که من تا حالا خانم چادری ای که پشت این ماشین نشسته باشه ندیدم و لی تا دلتون بخواد دختر خانم های جذابو با شیش من آرایش دیدم که پشت این ماشینا ویراژبدن(شاید این سری دوم فرزند همون سری اول باشن) و دیگه هم دوست ندارم که دلیل های دیگه ای رو هم که برای نخوندن کتاب دارم توضیح بدم چون ذکر همین چندتا دلیل برای حداقل من یکی که کافی بود تا از خوندن این کتاب سیر بشم.

پ.ن:نقد بالا به کلی مغرضانه نوشته شده.

پ.ن:هر کس که دوست داره بره این کتابو بخره چون بالاخره یکسری آدم بودن که از این کتاب خوششون اومده کتابو به چاپ چهاردهم رسوندن(کتابی که من می خوندم چاپ چهاردهم بود) و احتمالا نظر من هم به.... شون نیست(خوانندگان کتاب جای خالی رو حدس می زنند)

۱۱/۱۶/۱۳۸۷

بشکن بشکن

این آیینه

شکستنی است

۱۱/۰۸/۱۳۸۷

سفرنامه


مشهد بودیم چند وقت پیش.بدنبود با دوستان نمی توانست بد باشد اما رویایی هم نبود.

در این سفر هم نتوانستم آنچه را که می خواهم بیابم اما یافتم دوستانی را که قابل اعتماد باشند و قابل دوست داشتن.سفری بود خوش در ابتدا اقوام و همسایه ها با سرراهی ها بدرقه ام کردند و آن خانم همسایه که پنج هزار تومان به من داد وگفت مراکه حتما برای پدرش دعا کنم و من فکر کردم که پنج هزار تومان مزد دعا کردنم است که اتفاقا مستجاب هم گردید.در حرم که می نشستم نمی دانستم که چه می خواهم مدام فکرهایم از پی هم می دوید آنقدر چموش شده بودند که داشتند از یادم می بردند که برای کاری مزد گرفته ام .

از حرم که بیرون می آمدیم دغدغه ی سوقات ها و نا راحت نکردن دوستان آنچنان کلافه ام می کرد که اگر نبودند همان دوستان با سر به سنگی می کوفتم تا از قید هر بندی آزاد شوم اما چه می شود کرد که دوستان همان بندهایی هستند که تا زنده ای قابل گسستن نیستند.

بخش خوش ماجرا آنجا رقم خورد که اقوام از خرد و کلان مدام مرا تماس می گرفتند و کوتاه پیام می فرستاند.

از حق نگذریم(اگر حقی موجود باشد)در بین آن همه دوستان آن کس که کمی ناخوشایند بود من بودم و کم وبیش موجب آزار آنان شدم باشد که آنان مرا ببخشند و من نیز بخشاینده شوم.

۱۱/۰۴/۱۳۸۷

هنر

هنر برای نجات جهان نیست،هنر تنها برای پذیرفتنی تر کردن جهان است.
رومن گاری

۱۰/۱۳/۱۳۸۷

خرافه

چند سال پیش یک کتاب در مورد افسانه های ولز و اسکاتلند خواندم که در آن گفته شده بود که دختر زیبایی به همسر خود خیانت می کند و از آن به بعد برای مجازات این کارش به جغد تبدیل می شود و مردم همیشه به او سنگ میزدند تا اینکه فقط شب ها ظاهر میشد.خاطره ی این داستان خیالی چند روز پیش هنگامی که داشتم تلویزیون ایران را تماشا می کردم برایم زنده شد اما با روایتی دیگر، قضیه از این قرار است که دختری آمد جلوی دوربین و گفت:جغد در قدیم پرنده ای بسیار مورد توجه و اجتماعی بوده و در کاخ ها نگه داری می شده ولی بعد از واقعه ی عاشورا گوشه نشین شده است.حالا اگر بخواهیم مقایسه کنیم می بینیم فرق این حکایت با آن افسانه در این است که اگر معلوم شود همچین گفته ای صحت ندارد نه تنها کسانی که سالروز آن واقعه را زنده نگه می دارند مورد تمسخر قرار می گیرند بلکه آن واقعه هم به صورت یک اسطوره و افسانه به نظر میرسد و این موضوع یعنی اینکه آن همه مصیبت و بدبختی به خاطر یک خرافه پرستی از بین می رود. مسئولین این مملکت کی می خواهند بفهمند که یک فاجعه بزرگ مثلا کشتار مردم غزه با اینکه ما بگوییم که پس از این اتفاق بود که زمین شروع به گرم شدن کرد و یخ های قطبی آب شدند فاجعه تر نمی شود.اگر بنا به زنده نگه داشتن یک اتفاق است نمی توان از مردم خرده گرفت که چرا دسته راه می اندازید یا که چرا درساعات پایانی شب بر طبل و دهل میزنید و مزاحم آرامش مردم می شوید اما اگر قصد ما از این کارها زنده نگه داشتن پیام آن اتفاق بوده است باید گفت که ما برای حفظ آن پیام با وضع فعلی نه تنها اقدامی نمی کنیم بلکه به نابودی آن نیز شتاب می دهیم.