۱۰/۰۲/۱۳۸۸
خدا حافظ برج رفیع اسلام
۴/۱۵/۱۳۸۸
آقایان سکوت
۳/۲۳/۱۳۸۸
انتظار
شاید جایی دگر با کسانی دگر شاید روزی...
۳/۱۷/۱۳۸۸
اندر باب علامه دهر
الحمد الله که علامه زمان هم که این همه مدت به دنبالش بودیم پیدا شد،آخر می گفتند که تنها پیامبر اسلام (ص) و امامان هستند که علم الهی دارند اما انگار بعضی از کاندیدا ها نیز به این اکسیر غریزی دست پیدا کرده اند،پناه بر خدا،در عصری که روشنفکرانی مانند دکتر سروش می گویند که پیامبر(ص)هم تمام علوم را دارا نبوده انسانی پیدا می شود که می گوید"رئیس جمهور خودش باید کارشناس ارشد باشد".
خب معنی این گفته خیلی واضح است چون رئیس جمهور با تمام مسائل سیاسی،اقتصادی،اجتماعی و...سر و کار دارد باید در تمام آنها حداقل کارشناس ارشد باشد تا بتواند از پس این خیل عظیم از مشکلات که تنها به مغز توانمند او نیاز دارد بر آید،پناه بر خدا،
می گویند(البته کارشناسان) که هر کس با شب زنده داری و تلاش فراوان بتواند به اخذ درجه رفیع دکترای ترافیک نائل آید از تمام این علوم به یکباره بهره مند میشود،در آخر هم باز به خدا پناه میبریم که چقدر غافل بودیم و چقدر غافل هستیم و چقدر غافل خواهیم بود.
۳/۰۷/۱۳۸۸
نمی دانم
شاید سخت ترین کار،کار من باشد که از بیرون به همه نگاه میکنم و نمیفهمم که چرا یک سری به او رای میدهند و یک سری نه.من اگر بودم رای نمی دادم،دیده ام نتیجه رای های احساسی را،دیده ام که قرار است حرمت مان دوباره حفظ شود،دیده ام که گل سرخشان بوی شوکران میدهد.شاید بگویی:باشد تو گرگ باران دیده حالا اصلا به تو چه؟
راست هم همین است اصلا به من و ما چه که قرار است چه بشود،مگر آنکه دیروز آمد چه کرد که او الان دایه اش را دارد.
شاید جایی دگر با کسانی دگر شاید روزی...
۳/۰۲/۱۳۸۸
آسمان
اگر دوخط بالا رو توی هر وبلاگی میدیدم مطمئا به اون وبلاگ دیگه نگام نمی انداختم.
۳/۰۱/۱۳۸۸
از نظر من کسی که این حرفو زده از دهان تا ماتحتش را باید طلا بگیرند،انگاری که زده تو خال،ترکونده ،پوکونده و هر چیزه دیگه که میشه در این مورد نوشت.
درد من هم همینه که از بین این همه آدم درست و حسابی عد اونایی به پستم می خورن که مدرک صاف کاری دهنشو از ام آی تی گرفتن(البته استثنا هم زیاد داریم). همین چند وقت پیش مسئول فرهنگی مدرسه منو کشید کنار و گفت که چرا دیگه نمیرم نماز جماعت و اینکه آدم باید در انتخاب دوستاش مراقب باشه و از این حرفا،من هم مثل آدمای شرمگین سرم انداخته بودم پایین هی میگفتم درسته حق باشماست،خب راه دیگه ای هم نبود چون برای یک سری از دورو بریاتون نمیتونین همه چی رو توضیح بدین چون آخرش موهاتون سفید میشه و اون بابا هم چیزی نمیفهمه.
*جمله از کتاب "خداحافظ گاری کوپر" رومن گاری.
۲/۲۸/۱۳۸۸
۱/۲۸/۱۳۸۸
خداحافظ موش
تنها نویسنده ای که تونست تو این سال منو به افکارش جذب کنه فقط رومن گاری بود حتا میشه گفت ناجی.
توی کارگردان ها کسی نبود که بهش علاقه پیدا کنم.
در مورد وبلاگ ها هم هر کسی که توی پیوندها هست حتما برام مهم بوده.
۱/۲۰/۱۳۸۸
ترانه ای برای درخت
تو اگر نبودی ای درخت سبز سبزه و گل و بهار هم نبود این هوای خوب و سایه های خیس در کنار جویبار هم نبود تو اگر نبودی ای درخت سبز شاخه ای نبود و لانه ای نبود بر لب پرنده روی سیم برق شوق خواندن ترانه ای نبود تو اگر نبودی ای درخت سبز زنده ای نبود و زندگی نبود باد را بهانه ی وَزَندگی مرغ را پرِ پَرندگی نبود رقص برگهای تو اگر نبود یک نسیم ساده هم نمی وزید میوه ی رسیده ای به دست ما دست ما به میوه ای نمی رسید تو اگر نبودی ای درخت سبز شاعری بهار را نمی سرود خط کش و مداد و میز و صندلی دفتر و کتاب و شعر هم نبود قیصر امین پور"از کتاب به قول پرستو"
۱/۰۷/۱۳۸۸
۱/۰۶/۱۳۸۸
۱۲/۲۴/۱۳۸۷
عید بی عید
چه راست گفت اون کسی که گفت این اسفند لعنتی با اون فروردین و بهار لعنتی همیشه باعث دردسرن حالا که فکر می کنم می بینم که تو همین بهار که این همه براش سر و دست می شکستم تمام چیزای خوب زندگیمو از دست دادم .هیچ موقع عید و عیدی به من مذاق من خوش نیومد،هیچ وقت سر سال تحویل با دعا کردن حال نکردم،هیچ وقت هیچ وقت از مهمونی های عید خوشم نیومد و هیچ ... .
اگر تو این تعطیلات چیزی بتونه خوشحالم کنه تنها دیدن دوستانمه وآدمیه که این همه مدت منتظرش بودم اما... .
۱۲/۱۹/۱۳۸۷
چه آسان تغییر می کنیم
جلوتر که رفتم چهره اش را واضح دیدم،هیچ از زیبایی و طراوت در او نمانده بود،پیش خود گفتم او هم روزی جوان بوده ولی حالا چگونه جز دو چشم یک دهان در صورتش فقط چروک های پوست اند که خانه دارند.
یعنی من هم مانند او پیر می شوم یعنی ممکن است که من هم بمیرم از این همه اتفاق که قرار است روی دهد در تعجب ام.
وقتی به پیرزن رسیدم به من گفت:جوون پنش تومن داری به من کمک کنی.
من راه خانه را در پیش گرفتم.
۱۲/۰۱/۱۳۸۷
بوی عیدتان خوش باد
نغمه زد ساز نغمه پردازش
سوز آوازه خوان دف در دست
شد هماهنگ ناله سازش
پای کوبان رسيد و دست افشان
دلقک جامه سرخ چهره سياه
تا پشيزی ز جمع بستاند
از سر خويش برگرفت کلاه
گرم شد با ادا و شوخی او
سور رامشگران بازاری
چشمکی زد به دختری طناز
خنده ای زد به شيخ دستاری
کودکان را به سوی خويش کشيد
که: بهار است و عيد می آيد
مقدمم فرخ است و فيروز است
شادی از من پديد می آيد
اين منم ، پيک نوبهار منم
که به شادی سرود می خوانم
ليک آهسته نغمه اش می گفت :
که نه از شاديم ... پی نانم!...
چنگی دوره گرد رفت و هنوز
نغمه ای خوش به ياد دارم از او
می دوم سوی ساز کهنه خويش
که همان نغمه را برآرم از او ...
۱۱/۲۱/۱۳۸۷
یک اصل
هیچ وقت کسانی رو که دوست دارید متعهد به انجام کاری نکنید چون تعهد عامل نابودی هر گونه احساس است.
۱۱/۱۸/۱۳۸۷
پرت کردنی ها
بعضی از وقتا یک کتابیو دستت می گیری مصممی که تمومش کنی اتفاقا دیگران هم خیلی از اون کتاب تعریف می کنند اما تو هر کاری که می کنی نمی تونی به خوندن ادامه بدی ،هر چی جلوتر میری بیشتر از کتاب زده میشی تا جائیکه فقط حاضری سیر داستانو اونم از زبان یه نفر دیگه بشنوی. تما م اینایی که تا حالا گفتم فقط برای این بود که بگم من از کتاب کافه پیانو حالم بهم خورد و این حادثه چندتا دلیل داره که به چندتاش اشاره می کنم، اولیش اینه که نثر داستان پر از تکرارچندتا جمله احمقانه است به طوری که واقعا تو ذوق میزنه و بعد از اون کلماتیه که مرتب تکرار میشن انگار که نویسنده هر چی جولوتر میره اعتماد به نفس بیشتری برای به کاربردن این کلمات بدست میاره خب اگر بخوام واضح تر بگم مدام از زبون شخصیت هاش فحش میده و این دلیلیه که از واقعیت اجتماع دورش می کنه چون حتی بددهن ترین افراد هم برای تو صیف بعضی از چیزها یه نفسی می گیرن تا همش فحش نداده باشن.دومین دلیل هم اینه که بعضی از مصداق ها فوق العاده دور از واقعیته برای مثال در متن کتاب از ماشین پاجرو یاد میکنه و برای ایجاد ذهنیت برای خواننده میگه که تنها خانم های چادری سوار این ماشین میشن در حالی که من تا حالا خانم چادری ای که پشت این ماشین نشسته باشه ندیدم و لی تا دلتون بخواد دختر خانم های جذابو با شیش من آرایش دیدم که پشت این ماشینا ویراژبدن(شاید این سری دوم فرزند همون سری اول باشن) و دیگه هم دوست ندارم که دلیل های دیگه ای رو هم که برای نخوندن کتاب دارم توضیح بدم چون ذکر همین چندتا دلیل برای حداقل من یکی که کافی بود تا از خوندن این کتاب سیر بشم.
پ.ن:نقد بالا به کلی مغرضانه نوشته شده.
پ.ن:هر کس که دوست داره بره این کتابو بخره چون بالاخره یکسری آدم بودن که از این کتاب خوششون اومده کتابو به چاپ چهاردهم رسوندن(کتابی که من می خوندم چاپ چهاردهم بود) و احتمالا نظر من هم به.... شون نیست(خوانندگان کتاب جای خالی رو حدس می زنند)
۱۱/۱۶/۱۳۸۷
۱۱/۰۸/۱۳۸۷
سفرنامه
مشهد بودیم چند وقت پیش.بدنبود با دوستان نمی توانست بد باشد اما رویایی هم نبود.
در این سفر هم نتوانستم آنچه را که می خواهم بیابم اما یافتم دوستانی را که قابل اعتماد باشند و قابل دوست داشتن.سفری بود خوش در ابتدا اقوام و همسایه ها با سرراهی ها بدرقه ام کردند و آن خانم همسایه که پنج هزار تومان به من داد وگفت مراکه حتما برای پدرش دعا کنم و من فکر کردم که پنج هزار تومان مزد دعا کردنم است که اتفاقا مستجاب هم گردید.در حرم که می نشستم نمی دانستم که چه می خواهم مدام فکرهایم از پی هم می دوید آنقدر چموش شده بودند که داشتند از یادم می بردند که برای کاری مزد گرفته ام .
از حرم که بیرون می آمدیم دغدغه ی سوقات ها و نا راحت نکردن دوستان آنچنان کلافه ام می کرد که اگر نبودند همان دوستان با سر به سنگی می کوفتم تا از قید هر بندی آزاد شوم اما چه می شود کرد که دوستان همان بندهایی هستند که تا زنده ای قابل گسستن نیستند.
بخش خوش ماجرا آنجا رقم خورد که اقوام از خرد و کلان مدام مرا تماس می گرفتند و کوتاه پیام می فرستاند.
از حق نگذریم(اگر حقی موجود باشد)در بین آن همه دوستان آن کس که کمی ناخوشایند بود من بودم و کم وبیش موجب آزار آنان شدم باشد که آنان مرا ببخشند و من نیز بخشاینده شوم.


