مشهد بودیم چند وقت پیش.بدنبود با دوستان نمی توانست بد باشد اما رویایی هم نبود.
در این سفر هم نتوانستم آنچه را که می خواهم بیابم اما یافتم دوستانی را که قابل اعتماد باشند و قابل دوست داشتن.سفری بود خوش در ابتدا اقوام و همسایه ها با سرراهی ها بدرقه ام کردند و آن خانم همسایه که پنج هزار تومان به من داد وگفت مراکه حتما برای پدرش دعا کنم و من فکر کردم که پنج هزار تومان مزد دعا کردنم است که اتفاقا مستجاب هم گردید.در حرم که می نشستم نمی دانستم که چه می خواهم مدام فکرهایم از پی هم می دوید آنقدر چموش شده بودند که داشتند از یادم می بردند که برای کاری مزد گرفته ام .
از حرم که بیرون می آمدیم دغدغه ی سوقات ها و نا راحت نکردن دوستان آنچنان کلافه ام می کرد که اگر نبودند همان دوستان با سر به سنگی می کوفتم تا از قید هر بندی آزاد شوم اما چه می شود کرد که دوستان همان بندهایی هستند که تا زنده ای قابل گسستن نیستند.
بخش خوش ماجرا آنجا رقم خورد که اقوام از خرد و کلان مدام مرا تماس می گرفتند و کوتاه پیام می فرستاند.
از حق نگذریم(اگر حقی موجود باشد)در بین آن همه دوستان آن کس که کمی ناخوشایند بود من بودم و کم وبیش موجب آزار آنان شدم باشد که آنان مرا ببخشند و من نیز بخشاینده شوم.