
۱/۰۷/۱۳۸۸
۱/۰۶/۱۳۸۸
۱۲/۲۴/۱۳۸۷
عید بی عید
قبلا که عید میومد همه وجودم از شوق به غلیان می افتاد و سر از پا نمی شناختم اما حالا... .
چه راست گفت اون کسی که گفت این اسفند لعنتی با اون فروردین و بهار لعنتی همیشه باعث دردسرن حالا که فکر می کنم می بینم که تو همین بهار که این همه براش سر و دست می شکستم تمام چیزای خوب زندگیمو از دست دادم .هیچ موقع عید و عیدی به من مذاق من خوش نیومد،هیچ وقت سر سال تحویل با دعا کردن حال نکردم،هیچ وقت هیچ وقت از مهمونی های عید خوشم نیومد و هیچ ... .
اگر تو این تعطیلات چیزی بتونه خوشحالم کنه تنها دیدن دوستانمه وآدمیه که این همه مدت منتظرش بودم اما... .
چه راست گفت اون کسی که گفت این اسفند لعنتی با اون فروردین و بهار لعنتی همیشه باعث دردسرن حالا که فکر می کنم می بینم که تو همین بهار که این همه براش سر و دست می شکستم تمام چیزای خوب زندگیمو از دست دادم .هیچ موقع عید و عیدی به من مذاق من خوش نیومد،هیچ وقت سر سال تحویل با دعا کردن حال نکردم،هیچ وقت هیچ وقت از مهمونی های عید خوشم نیومد و هیچ ... .
اگر تو این تعطیلات چیزی بتونه خوشحالم کنه تنها دیدن دوستانمه وآدمیه که این همه مدت منتظرش بودم اما... .
۱۲/۱۹/۱۳۸۷
چه آسان تغییر می کنیم
روزی از سر کوچه مان به سمت خانه حرکت می کردم دربین آن همه خستگی در حالی که به در و دیوار نگاه می کردم بلکه رنج این تکه از راه هم تا خانه به سر شود از دور پیرزنی را دیدم اول فکر کردم که اگر افتاد نقش زمین شد و احوالش رو به قبله بود به او کمک می کنم یا اینکه بدون توجه راه خانه را در پیش می گیرم هر چه فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم برای همین هم دست از جنگ با خود برداشتم.
جلوتر که رفتم چهره اش را واضح دیدم،هیچ از زیبایی و طراوت در او نمانده بود،پیش خود گفتم او هم روزی جوان بوده ولی حالا چگونه جز دو چشم یک دهان در صورتش فقط چروک های پوست اند که خانه دارند.
یعنی من هم مانند او پیر می شوم یعنی ممکن است که من هم بمیرم از این همه اتفاق که قرار است روی دهد در تعجب ام.
وقتی به پیرزن رسیدم به من گفت:جوون پنش تومن داری به من کمک کنی.
من راه خانه را در پیش گرفتم.
جلوتر که رفتم چهره اش را واضح دیدم،هیچ از زیبایی و طراوت در او نمانده بود،پیش خود گفتم او هم روزی جوان بوده ولی حالا چگونه جز دو چشم یک دهان در صورتش فقط چروک های پوست اند که خانه دارند.
یعنی من هم مانند او پیر می شوم یعنی ممکن است که من هم بمیرم از این همه اتفاق که قرار است روی دهد در تعجب ام.
وقتی به پیرزن رسیدم به من گفت:جوون پنش تومن داری به من کمک کنی.
من راه خانه را در پیش گرفتم.
اشتراک در:
نظرات (Atom)
