۳/۰۷/۱۳۸۸

نمی دانم

این روزها که همه در شورند و در هیجان من ساکت و آرام کنج همین خانه مان نشسته ام. برای رنگ گرفتن چند ماه از شناسنامه کم دارم.
شاید سخت ترین کار،کار من باشد که از بیرون به همه نگاه میکنم و نمیفهمم که چرا یک سری به او رای میدهند و یک سری نه.من اگر بودم رای نمی دادم،دیده ام نتیجه رای های احساسی را،دیده ام که قرار است حرمت مان دوباره حفظ شود،دیده ام که گل سرخشان بوی شوکران میدهد.شاید بگویی:باشد تو گرگ باران دیده حالا اصلا به تو چه؟
راست هم همین است اصلا به من و ما چه که قرار است چه بشود،مگر آنکه دیروز آمد چه کرد که او الان دایه اش را دارد.
شاید جایی دگر با کسانی دگر شاید روزی...

۳/۰۲/۱۳۸۸

آسمان

تو هم می دانی که انسان از اقیانوس به پا خاست تا بخشی از تکامل خود را با آمدن به زمین کامل کند اما چرا انسان اینقدر د زمین معطل شد تا که دیگر باید زمینی اش بخوانیم،کی زمان پرواز آسمان میرسد؟
اگر دوخط بالا رو توی هر وبلاگی میدیدم مطمئا به اون وبلاگ دیگه نگام نمی انداختم.

۳/۰۱/۱۳۸۸

"کسانی که عقاید احمقانه شان را ابراز می کنند اغلب بسیار حساسند.هر قدر عقاید کسی احمقانه تر باشد کمتر باید با او مخالفت کرد"*
از نظر من کسی که این حرفو زده از دهان تا ماتحتش را باید طلا بگیرند،انگاری که زده تو خال،ترکونده ،پوکونده و هر چیزه دیگه که میشه در این مورد نوشت.
درد من هم همینه که از بین این همه آدم درست و حسابی عد اونایی به پستم می خورن که مدرک صاف کاری دهنشو از ام آی تی گرفتن(البته استثنا هم زیاد داریم). همین چند وقت پیش مسئول فرهنگی مدرسه منو کشید کنار و گفت که چرا دیگه نمیرم نماز جماعت و اینکه آدم باید در انتخاب دوستاش مراقب باشه و از این حرفا،من هم مثل آدمای شرمگین سرم انداخته بودم پایین هی میگفتم درسته حق باشماست،خب راه دیگه ای هم نبود چون برای یک سری از دورو بریاتون نمیتونین همه چی رو توضیح بدین چون آخرش موهاتون سفید میشه و اون بابا هم چیزی نمیفهمه.


*جمله از کتاب "خداحافظ گاری کوپر" رومن گاری.

۲/۲۸/۱۳۸۸

the love

عشق تنها عنصری است که بدون اکسیژن می سوزد.