۵/۰۷/۱۳۹۰

خوشحال بودن یا نبودن

این حرف ها شخصی است.
در این روزهایی که گذشت و تجربه اش کرده ام می دانم که مصائبی را که باید تحمل می کردم  از سر گذرانده ام و به قدر کفایت از احوال زندگی در این دنیا چشیده ام که بدانم که حتا اگر بخواهم خوشحال باشم نمی توانم.
این وقت ها آدم ها با خود قراری می گذارند که من هم گذاشتم .
می دانم که این خطوط هیچ وقت خوانده نمی شوند.

۴/۳۰/۱۳۹۰

خیابان

خیابان یک طرفه ای را می شناسم که پیش تر ها یک طرفه نبود.
نام آن خیابان...است.

۴/۱۶/۱۳۹۰

چرا نظام جمهوری اسلامی یک خط سیر مشخص ندارد؟

زمان زیادی است که سوال بالا در جامعهء ما مطرح شده است و این پست جواب به این سوال از نقطه نظر من است.
در طول این سی سال و اندکی که از انقلاب 57 می گذرد مردم ما شاهد اتفاقتی بوده اند که به طور مرتب خط سیر حرکت نظام را تغییر داده است، وقتی به دلیل وقوع این اتفاقات می اندیشم دلایل زیادی مطرح می شود که می توان مهم ترین آنها را برتری اسلامیت بر جمهوریت نامید،این برتری به وضوح در قانون اساسی نظام مطرح شده است به طوری که در قانون اساسی می گوید اگر در مورد خاصی که خواست اکثریت مردم مورد تایید اسلام نباشد نظر اکثریت دارای اولویت نیست،نکته قابل توجه در ایران این است که اسلامی بودن به معنای صریح شیعه بودن است و همان طور که دکتر شریعتی در کتاب"تشیع علوی تشیع صفوی " بیان می کنند تشیع و اعمال حاکمیت شیعه از بدو اسلام  تا به الان تغییر عمده ای کرده است،حال آنچه که مورد توجه ماست این است که اعمال حاکمیت شیعه بوسیلهء شخص معصوم است اما در نظریه ولایت فقیه این شخص معصوم ولایت خود بر امت را به کس دیگری که از معصومیت برخوردار هم نیست واگذار می کند و وقتی این دلایل را در نظر می گیریم و به بحث چگونگی تقابل اسلامیت وجمهوریت و برتری اسلامیت باز می گردیم به وضوح دیده می شود که اسلامیت نظام یعنی تفسیر خاص عده ای خاص از حکومت داری ،اسلام و تشیع، نمونه بارز تنوع در اینگونه از تفسیرها را می توان در طول ریاست جمهوری افراد مختلف در نظام مشاهده کرد.
تا زمانی که اسلامیت بر ملیت و جمهوریت در ایران برتری داشته باشد حکومت ها خواه نا خواه به سمت دیکتاتوری دینی می روند،شاید تنها راهی که برای ادامه یک حکومت غیر سکولار در ایران بماند این است که ملیت،اسلامیت و جمهوریت را هم ارزش در نظر بگیرد.  
 

۴/۱۲/۱۳۹۰

اعتماد مرد

قبلا تو کوچه و بازار این شهر که راه می رفتم می دونستم که اگر اتفاقی برام افتاد می تونم از مردم کمک بخوام ، مطمئن بودم که اگر مشکلی بوجود آمد چند تا آدم پیدا میشن که کمک کنن اما حالا...
حالا وقتی تو خیابون راه میرم هر لحظه منتظرم که یه بلایی از یه جایی یکدفعه بر سرم نازل بشه،سوار تاکسی که میشم همه اش با خودم میگم یعنی این دفعه هم راننده بیشتر از حقش می خواد و باید کلی بحث کنم..اعتماد بین ما آدما مرده.

۴/۱۰/۱۳۹۰

رفتنی ها

پیش تر ها شخصی بود که می گفت اگر می خواهی حساسیت ها را نسبت به چیزی زیاد کنی یکی از راه هایش بزرگ کردن آن است چنانکه همیشه در چشم دیگران باشد حالا قصه از آنجا آغاز می شود که در این روز روزگار اصل ولایت فقیه را علیرغم تمام حساسیت هایی که روی آن موجود است و باعث شکاف بین مردم می شود آن هم در شرایطی که همه می دانیم وحدت تنها عنصری که این نظام را در این شرایط بد اقتصادی و همچنین در این وضع بحرانی منطقه حفظ می کند چنان بزرگ می کنند که کار را به آنجا می کشانند که بوستان ولایت علم می شود آن هم به عنوان بزرگترین بوستان تهران و از آن گذشته با اینکه می دانند انتخابات مجلس نزدیک است باید این مردم ناراضی  طبق سنت سال های گذشته قدری در این زمان آزادتر بگذارند تا که باز چند نفر پیدا شوند که به پای صندوق های رای بروند باز طرح های کنترلی شکست خورده خود نظیر مبارزه با بد حجابی را از سر می گیریند تا باز بر مخالفان خود بیافزایند و از این دست اقدامات بحث بر انگیز.
آنچه توجه مرا به خود جلب می کند آن است که چرا وقتی بوی تعفن کهنگی از اعضای نظام بلند می شود به جای آنکه جلوی زوال خود را بگیرند بدتر بر سرعتش اضافه می کنند؟ آیا این اقدامات تیرهای آخر است؟ یا اینکه باز دست های پشت پرده آینده را طور دیگری می خواهند شکل دهند؟