صبح ساعت 5.
بعد از صرف کله پاچه شاگرد مغازه یه استکان چای بی رنگ میارد روبروی من روی میز می گذارد.
از آنجایی که نشسته ام می بینم رو شویی کوچک مغازه را که استکان ها کنارش چیده شده اند،خبری از مایع ظرفشویی نیست.
به این فکر میفتم که قبل از من چند نفر از این استکان چای نوشیده اند.
چای سرد شده را یک سر بالا می کشم.