۹/۰۶/۱۳۹۲

بازگشایی انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی اصفهان

بالاخره بعد از چند سال پیگیری انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان دیروز پنجم آذر سال هزار و سیصد و نود دو بازگشایی شد.

بازگشایی انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی اصفهان

بالاخره بعد از چند سال پیگیری انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان دیروز پنجم آذر سال هزار و سیصد و نود دو بازگشایی شد.

۹/۰۱/۱۳۹۲

باران

چند روزی که اینجا(اصفهان)باران میاد.
اگر من لندن هم زندگی کنم بازم باران را دوست دارم.
لحن های کتابیه ریخته پاشیده اجازه نمیدن که حرف اصلی رو بزنم.
من در زندگی  هر مفهومی را که لازم داشتم فتح کردم اما نه هر تجربه ای را،شاید بشود اسم این را مرگ گذاشت.

۷/۲۴/۱۳۹۲

روزگار

این چند وقت داشتم کتاب "شوکران اصلاح" را که دفاعیات عبدالله نوری در دادگاه ویژه روحانیت بود می خواندم،بگذریم که کلا این نوع محاکمه ها چقدر ناعادلانه است اما نکته جالبش برای من این بود که همین چند وقت پیش روحانی با اوباما تلفنی حرف زد وظریف و جان کری هم با هم دیدار کردند بعد یکی از موارد کیفر خواست عبدالله نوری این بود که توی روزنامه خرداد تبلیغ رابطه با آمریکای جهان خوار را کرده بوده!سال هفتاد و هفت به خاطر حرف رابطه با آمریکا افراد را محکوم می کردند اما الان فصل نرمش قهرمانانه است.خدایا عاقبت ما را به خیر کن.

۶/۲۲/۱۳۹۲

تجربه!

هر چقدر آدم احمق تر،مغرور تر!

۶/۲۰/۱۳۹۲

نابوده به کام خویش نابوده شدیم

امروز چهارشنبه 19 شهریور 1392.
بعد از چند روز رفتم که فیسبوکم رو چک کنم که دیدم یکی از بچه های هشتاد و نه ای که باهاش آشنا بودم بین اون 44 نفری بودن که زنده زنده تو اتوبوس سوخته بودن.
اینکه این سه سال زندگیش تو صنعتی افتضاح بود برام مثل روز روشنه چون خودمم هم تو این شرایط بودم.
یه ورودی 91 ارشد مکانیک هم توشون بوده.اون دیگه واقعا از زندگی چی فهمیده بوده؟
خدایا چه حکمتیه؟
واقعا ناراحتم.

۶/۰۳/۱۳۹۲

سرما در گرما

این روزهایی که می گذرد و به شب می رسد من در بین چهار دیوار خانه ام پر می شوم از حس های مختلف،بیشتر از همه تنهایی.
عجب زندگی ای است.
یکهو چشم باز می کنی میبینی باد کولر و تنهایی چیزی بر سرت آورده اند که فکر می کنی پاییز آمده است و تو یک لباس گرم ،یک سر پناه نداری که خودت را از گزند سرما حفظ کنی.
احساس می کنم یک چیزی کم است.
احساس می کنم یک قطعه پازل باید زودتر پیدا شود.
احساس می کنم یک حس را کم دارم.
احساس می کنم... که کم کم دیگر احساس نمی کنم.

۵/۱۲/۱۳۹۲

کهنه پرست و بی دین

شریعتی در سخنرانی "پدر ،مادر ما متهمیم" می گوید مذهبیون به من می گویند بی دین و لائیک در حالی که روشنفکران به من می گویند کهنه پرست و محافظه کار.
داستان امروز من هم خیلی شبیه به این موضوع هست.

۵/۰۱/۱۳۹۲

این روزها تابستانی

اول خواستم شروع به حرف فلسفی زدن و اینکه این روزها چقدر بیشتر به یک هیچ تبدیل شدم اما بعدش دیدم لازمه این حرفا یکم فکره که خب من حالشو نداشتم بکنم.
یه اتفاق جالب که افتاده تو خانواده اینه که اسمه مصطفی تو گوشیه من به نام "مصطفی الاغ" ذخیره است و یه دفعه نمی دونم چی شد که گوشیمو دیدن حالا همش هر جا می خوام برم میگن مصطفی الاغم میاد،می خوای بری خونه مصطفی الاغ و... که من واقعا از این اتفاق بسیار راضی ام.دارم یکم درس می خونم.باز خونه عوض کردم و دهنم سرویس شد.
دلم برا اینجا هی تنگ میشه.
سعی می کنم انتقامم رو با دانلود های فراوان از مخابرات پدر سگ بگیرم.

۳/۲۵/۱۳۹۲

پایان ترم ششم

هفته پیش خواستم که این پست رو بذارم اما به دلیل نداشتن اینترنت درست و حسابی نشد.
امتحانات ترم شش ،بیستم خرداد تموم شد.به خاطر انتخابات زود جمع و جورش کردن.
هفته پیش رو تقریبا همش در راه و سفر بودم.رفتم آبشار پونه زار نزدیک فریدون شهر.
دو روزم چادگان بودیم.
همه چی برگشته سر جای خودش.

۳/۰۳/۱۳۹۲

برای پدرم

در فیلم جدایی نادر از سیمین فرهادی جایی هست که 
سیمین می گوید:اون می‌فهمه که تو پسرشی؟
و نادر پاسخ می دهد: من که می‌فهمم اون پدرمه!
درست است که دوازده سال تمام است که نیستی اما من هنوز هم  به یادت هستم و دوستت دارم.
روزت مبارک پدر. 

۱/۱۶/۱۳۹۲

امروز شانزدهم فروردین سال هزار و سیصد و نود و دو،رسما شد دوازده سال تمام که زندگی من با یک اتفاق تلخ برای همیشه تغییر کرد.
 ***
امروز قراره با اتوبوس صنعتی برگردم،داشتم فکر می کردم که یک فرد خاص رو می بینم یا نه که یکهو نگاهم به دیوان حافظ افتاد و بعد از نیت این شعر اومد:
شهریست پرظریفان و از هر طرف نگارییاران صلای عشق است گر می‌کنید کاری
چشم فلک نبیند زین طرفه‌تر جوانیدر دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری
هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکببر دامنش مبادا زین خاکیان غباری
چون من شکسته‌ای را از پیش خود چه رانیکم غایت توقع بوسیست یا کناری
می بی‌غش است دریاب وقتی خوش است بشتابسال دگر که دارد امید نوبهاری
در بوستان حریفان مانند لاله و گلهر یک گرفته جامی بر یاد روی یاری
چون این گره گشایم وین راز چون نمایمدردی و سخت دردی کاری و صعب کاری
هر تار موی حافظ در دست زلف شوخیمشکل توان نشستن در این چنین دیاری

وقتی نیت کردم که حال اون فرد خاص چطوری هست این شعر اومد:
هر که را با خط سبزت سر سودا باشدپای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزمداغ سودای توام سر سویدا باشد
تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخرکز غمت دیده مردم همه دریا باشد
از بن هر مژه‌ام آب روان است بیااگرت میل لب جوی و تماشا باشد
چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآکه دگرباره ملاقات نه پیدا باشد
ظل ممدود خم زلف توام بر سر بادکاندر این سایه قرار دل شیدا باشد
چشمت از ناز به حافظ نکند میل آریسرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

۱/۰۹/۱۳۹۲

اوایل 92

عید امسال هم مثل هر سال بود.خوب بد داشت به جز اینکه خوباش بیشتر بود و بد تقریبا نداشت.هر سال یه چیزی کمه یا من باید این طور فک کنم تا امید به سال آینده هم داشته باشم.الان که وسط بیست و یک سالگیم دلم می خواد بدونم که چی میشه اما نمی دونم.جدیدا زود اشک میاد تو چشام اما تا میاد جاری شه جلوشو می گیرم.امسال سیگارم  بیشتر از همیشه کشیدم.

۱۱/۰۸/۱۳۹۱

یک تجربه

قدم زدن های طولانی لای شلوغی های آلوده تهران.
نگاه کردن به دیگرانی که تو نیستند اما زندگی شان شبیه به تو است.
احساس اینکه تجربه می کنی آنچه را که سعی می شود به تو بفهمانند.
این ها همه اش لذت است.

۱۱/۰۶/۱۳۹۱

سردرگم


زنگ آیفون دم در را می‌زنم کسی جواب نمی‌دهد احتمالاً بابا رفته است پارک مثل همیشه دوری بزند،دلم نمی‌خواهد کلیدهایم را دربیاورم،هوا گرم است،خسته ام،می دانم که آخر سر باید با جا کلیدی که آخرین هدیه مادرم وقتی زنده بود روبرو شوم اما نمی‌دانم چرا همیشه وقتی به خاطراتش می‌رسم با اینکه می‌خواهم فراموشش کنم بدتر کشش می‌دهم تا بغض تمام وجودم را بگیرد،حالا دوباره چهره اش جلوی چشمانم است.کاش میشد این داستان هر روز اتفاق نمیفتاد.وارد خانه که می‌شوم مثل همیشه همه چیز سر جایش است از فریزر چندتا سوسیس بیرون می‌آورم تا یخش هایشان آب شود.بعد از یک سال،زندگی بدون او واقعاً معمولی شده،برای من برای بابا برای همه اما بابا نمی‌دانم روی کدام حساب الکی می‌خواهد بگوید نمی‌تواند راحت زندگی کند هر کاری می‌کند که به من بفهماند که زندگیش فرق کرده اما واقعاً فرق کرده؟غیر از آن غذای گرم که همیشه برایمان حاضر بود و این آدمی که تا دیروز فرقی بین یخچال و مادرم نمی‌گذاشت.امروز طور ی رفتار می‌کند که انگار تا آخر عاشقش بوده،چقدر دو رو شده است حداقل می‌تواند رو راست باشد و خودش را گول نزند.
تلویزون را روشن می‌کنم دیگر حوصله اینترنت و آدم‌هایش را ندارم.تصاویر از جلوی چشمانم رد می‌شوند اما من توجهی به آن‌ها ندارم حتا آن دختری که شال قرمز سرش کرده و لبخند خاصی روی صورتش نشسته برایم معمولی است.آهسته آهسته فکرهای همیشگی می‌آیند سراغم که باید با این زندگی چه بکنم،پول از کجا بیاورم و هزار جور فکر دیگر که انگار نمی‌فهمند حالا وقتش نیست حالا من باید زندگی معمولی ام را دنبال کنم،باید با خاطرات مادرم خداحافظی کنم.اینجا همه تظاهر می‌کنند غیر از من،کی واقعاً جز من فکر مادرم است؟درست است که یک سال گذشته است اما وقتی مثل من در خاطراتت باشی یک سال مدت زیادی نیست.صدای چرخیدن کلید داخل قفل در خانه می آید،بابا برگشته،نه مادرم است.
این پدرم بود که پارسال از دنیا رفت و حالا من و مامان مانده ایم،پدر ،واژه غریبی است.آنقدر با هم تعارف داشتیم که اگر به جای بابا پدر صدایش می‌زدم کافی بود تا دیوار شیشه‌ای میان بریزد و از من دلخور شود،درست است که هیچ وقت با هم صمیمی نبودیم اما همیشه او پدر بود و من پسر و این را یادمان بود.معلوم بود که دوستم دارد اما خب ما مردیم و قرار نیست احساسی شویم حتا در ذهن هایمان.مامان واضح است که از یک سال پیش تا الان انگار راحت‌تر می گذراند،دیگر محدود نیست،سعی می‌کند جلوی من نقش بیوه های غمگین را بازی کند اما نمی تواند،خوب می‌فهمم که بعد از بیست سال زندگی دیگر علاقه‌ای وجود ندارد هر چه هست تعهد است و وابستگی ،مادرم شانس آورد که پدرم مرد شاید از او طلاق می‌گرفت بابت آنکه فلان یخچال را برایش نخرید.شاید همین‌ها آخرین رمق های پدرم را کشید.یخ سوسیس ها آب شده است.روی دیوار اتاق پذیرایی عکس هر دوشان را با دو ربان سیاه کوبیده ام کنار هم.شاید من مقصرم اما دیگر حالا وقت سوسیس هاست.دیگر گرمم نیست.