زنگ آیفون دم در را میزنم کسی جواب نمیدهد احتمالاً بابا رفته است پارک مثل همیشه دوری بزند،دلم نمیخواهد کلیدهایم را دربیاورم،هوا گرم است،خسته ام،می دانم که آخر سر باید با جا کلیدی که آخرین هدیه مادرم وقتی زنده بود روبرو شوم اما نمیدانم چرا همیشه وقتی به خاطراتش میرسم با اینکه میخواهم فراموشش کنم بدتر کشش میدهم تا بغض تمام وجودم را بگیرد،حالا دوباره چهره اش جلوی چشمانم است.کاش میشد این داستان هر روز اتفاق نمیفتاد.وارد خانه که میشوم مثل همیشه همه چیز سر جایش است از فریزر چندتا سوسیس بیرون میآورم تا یخش هایشان آب شود.بعد از یک سال،زندگی بدون او واقعاً معمولی شده،برای من برای بابا برای همه اما بابا نمیدانم روی کدام حساب الکی میخواهد بگوید نمیتواند راحت زندگی کند هر کاری میکند که به من بفهماند که زندگیش فرق کرده اما واقعاً فرق کرده؟غیر از آن غذای گرم که همیشه برایمان حاضر بود و این آدمی که تا دیروز فرقی بین یخچال و مادرم نمیگذاشت.امروز طور ی رفتار میکند که انگار تا آخر عاشقش بوده،چقدر دو رو شده است حداقل میتواند رو راست باشد و خودش را گول نزند.
تلویزون را روشن میکنم دیگر حوصله اینترنت و آدمهایش را ندارم.تصاویر از جلوی چشمانم رد میشوند اما من توجهی به آنها ندارم حتا آن دختری که شال قرمز سرش کرده و لبخند خاصی روی صورتش نشسته برایم معمولی است.آهسته آهسته فکرهای همیشگی میآیند سراغم که باید با این زندگی چه بکنم،پول از کجا بیاورم و هزار جور فکر دیگر که انگار نمیفهمند حالا وقتش نیست حالا من باید زندگی معمولی ام را دنبال کنم،باید با خاطرات مادرم خداحافظی کنم.اینجا همه تظاهر میکنند غیر از من،کی واقعاً جز من فکر مادرم است؟درست است که یک سال گذشته است اما وقتی مثل من در خاطراتت باشی یک سال مدت زیادی نیست.صدای چرخیدن کلید داخل قفل در خانه می آید،بابا برگشته،نه مادرم است.
این پدرم بود که پارسال از دنیا رفت و حالا من و مامان مانده ایم،پدر ،واژه غریبی است.آنقدر با هم تعارف داشتیم که اگر به جای بابا پدر صدایش میزدم کافی بود تا دیوار شیشهای میان بریزد و از من دلخور شود،درست است که هیچ وقت با هم صمیمی نبودیم اما همیشه او پدر بود و من پسر و این را یادمان بود.معلوم بود که دوستم دارد اما خب ما مردیم و قرار نیست احساسی شویم حتا در ذهن هایمان.مامان واضح است که از یک سال پیش تا الان انگار راحتتر می گذراند،دیگر محدود نیست،سعی میکند جلوی من نقش بیوه های غمگین را بازی کند اما نمی تواند،خوب میفهمم که بعد از بیست سال زندگی دیگر علاقهای وجود ندارد هر چه هست تعهد است و وابستگی ،مادرم شانس آورد که پدرم مرد شاید از او طلاق میگرفت بابت آنکه فلان یخچال را برایش نخرید.شاید همینها آخرین رمق های پدرم را کشید.یخ سوسیس ها آب شده است.روی دیوار اتاق پذیرایی عکس هر دوشان را با دو ربان سیاه کوبیده ام کنار هم.شاید من مقصرم اما دیگر حالا وقت سوسیس هاست.دیگر گرمم نیست.