امروز شانزدهم فروردین سال هزار و سیصد و نود و دو،رسما شد دوازده سال تمام که زندگی من با یک اتفاق تلخ برای همیشه تغییر کرد.
***
امروز قراره با اتوبوس صنعتی برگردم،داشتم فکر می کردم که یک فرد خاص رو می بینم یا نه که یکهو نگاهم به دیوان حافظ افتاد و بعد از نیت این شعر اومد:
| شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری | یاران صلای عشق است گر میکنید کاری | |
| چشم فلک نبیند زین طرفهتر جوانی | در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری | |
| هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکب | بر دامنش مبادا زین خاکیان غباری | |
| چون من شکستهای را از پیش خود چه رانی | کم غایت توقع بوسیست یا کناری | |
| می بیغش است دریاب وقتی خوش است بشتاب | سال دگر که دارد امید نوبهاری | |
| در بوستان حریفان مانند لاله و گل | هر یک گرفته جامی بر یاد روی یاری | |
| چون این گره گشایم وین راز چون نمایم | دردی و سخت دردی کاری و صعب کاری | |
| هر تار موی حافظ در دست زلف شوخی | مشکل توان نشستن در این چنین دیاری |
وقتی نیت کردم که حال اون فرد خاص چطوری هست این شعر اومد:
| هر که را با خط سبزت سر سودا باشد | پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد | |
| من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم | داغ سودای توام سر سویدا باشد | |
| تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر | کز غمت دیده مردم همه دریا باشد | |
| از بن هر مژهام آب روان است بیا | اگرت میل لب جوی و تماشا باشد | |
| چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ | که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد | |
| ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد | کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد | |
| چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری | سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد |