۱/۱۶/۱۳۹۲

امروز شانزدهم فروردین سال هزار و سیصد و نود و دو،رسما شد دوازده سال تمام که زندگی من با یک اتفاق تلخ برای همیشه تغییر کرد.
 ***
امروز قراره با اتوبوس صنعتی برگردم،داشتم فکر می کردم که یک فرد خاص رو می بینم یا نه که یکهو نگاهم به دیوان حافظ افتاد و بعد از نیت این شعر اومد:
شهریست پرظریفان و از هر طرف نگارییاران صلای عشق است گر می‌کنید کاری
چشم فلک نبیند زین طرفه‌تر جوانیدر دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری
هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکببر دامنش مبادا زین خاکیان غباری
چون من شکسته‌ای را از پیش خود چه رانیکم غایت توقع بوسیست یا کناری
می بی‌غش است دریاب وقتی خوش است بشتابسال دگر که دارد امید نوبهاری
در بوستان حریفان مانند لاله و گلهر یک گرفته جامی بر یاد روی یاری
چون این گره گشایم وین راز چون نمایمدردی و سخت دردی کاری و صعب کاری
هر تار موی حافظ در دست زلف شوخیمشکل توان نشستن در این چنین دیاری

وقتی نیت کردم که حال اون فرد خاص چطوری هست این شعر اومد:
هر که را با خط سبزت سر سودا باشدپای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزمداغ سودای توام سر سویدا باشد
تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخرکز غمت دیده مردم همه دریا باشد
از بن هر مژه‌ام آب روان است بیااگرت میل لب جوی و تماشا باشد
چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآکه دگرباره ملاقات نه پیدا باشد
ظل ممدود خم زلف توام بر سر بادکاندر این سایه قرار دل شیدا باشد
چشمت از ناز به حافظ نکند میل آریسرگرانی صفت نرگس رعنا باشد