این روزهایی که می گذرد و به شب می رسد من در بین چهار دیوار خانه ام پر می شوم از حس های مختلف،بیشتر از همه تنهایی.
عجب زندگی ای است.
یکهو چشم باز می کنی میبینی باد کولر و تنهایی چیزی بر سرت آورده اند که فکر می کنی پاییز آمده است و تو یک لباس گرم ،یک سر پناه نداری که خودت را از گزند سرما حفظ کنی.
احساس می کنم یک چیزی کم است.
احساس می کنم یک قطعه پازل باید زودتر پیدا شود.
احساس می کنم یک حس را کم دارم.
احساس می کنم... که کم کم دیگر احساس نمی کنم.
عجب زندگی ای است.
یکهو چشم باز می کنی میبینی باد کولر و تنهایی چیزی بر سرت آورده اند که فکر می کنی پاییز آمده است و تو یک لباس گرم ،یک سر پناه نداری که خودت را از گزند سرما حفظ کنی.
احساس می کنم یک چیزی کم است.
احساس می کنم یک قطعه پازل باید زودتر پیدا شود.
احساس می کنم یک حس را کم دارم.
احساس می کنم... که کم کم دیگر احساس نمی کنم.