۹/۳۰/۱۳۹۳

نقل است که بعضی از آدم ها با دیدن ماه دیوانه می شوند، بعضی با دیدن یار... من هم با چک چک و بوی باران.
در ذهنم چند تصویر هست که تا متوجه اش شده ام به خودم قول دادم که فراموششان نکنم، یکی درخت پاییزی پایین میدان مدرسه که آنقدر زیبا بود که چند دقیقه خیره ام کرد، یکی دیگر بارش تند باران بود از پشت قاب پنجره کلاس درس و شاید بقیه ای هم باشد که سر قولم با خودم نمانده باشم و فراموششان کرده باشم.
امشب هم باران می بارد.
نمی دانم راز این شب های یلدا چیست که انقدر از خودش خاطره به جام می گذارد. از آش نیکو جون بگیر تا اتوبوس در کنارش تا خانه عمه تا ... پارسال یادم نمی آید یلدا کجا بودم، به چه فکر می کردم ... حتا اصلا فکر می کردم؟!
همیشه دچار خود سانسوری بوده ام می خوام اینجا از کیمیا بنویسم که یه بار هم حتا تو عمرم باهاش حرف نزدم اما تمام مدت سال های اول دانشگاه در حالی که در کنار نیکو بودم بهش فکر می کردم همیشه فکر می کردم اون معصومیتی که می خوام تو وجود اون هست اما انقدر ازش دور بودم که حتا جرأت نمی کردم به سمتش رفتن فکر کنم چون دوست نیکو بود. حالا هر چقدر می گذره و یادش میفتم بیشتر ته قلب احساس میکنم شاید این همون عشقیه که می مونه. شاید همین حرف نزدن ازش بهترین دلیلش هست. تمام تلاشم برای رفتن خارج از کشور برای این بود که اون یه عکس از کانادا گذاشت و منم دلم پر کشید برای دیدنش تو یه موقعیت تازه که تمام گه کاریه ایران بمونه تو همین جا و هیچ وقتم صداش تا ابد در نیاد بتونم باهاش حرف بزنم. کاش این خواسته ام حیف نشه. کاش بتونم ادامه بدم.
صدای چک چک بارون هنوزم میاد.

۷/۱۳/۱۳۹۳

اندر احوالات سیاست های افزایش جمعیت

زیر نویس آی فیلم می نویسه "سیاست افزایش جمعیت در انگلیس و فرانسه به صورت جدی پیاده سازی شده و پیگیری میشه." پس در نتیجه چیزه خوبیه که غربی هام رفتن سراغش، اما یک نخبه بیدار باید بفهمه که علاوه بر خوداری از روشن کردن ماشین لباس شویی باید آگاه باشه که این غربی های کافر، فقط همین یه موردشون درسته و در موارد دیگه نظیر رای دادن و دموکراسی و آزادی بیان دارن دام پهن میکنن برای ما.

۷/۱۱/۱۳۹۳

پاییز

یک لیوان چای داغ
یک کتاب
یک شب بارنی
و ...
این ها چهار ضلعی منتخب پاییزی من است.

۵/۰۱/۱۳۹۳

اسمش را تو بذار،بعد از خواندنش

اینجا نوشتن خیلی خاص است،بر عکس فیس بوک و خیلی از شبکه های دیگه اینجا خودمانی تر است.قرار نیست کسی بفهمد که تو چه می گویی قرار است با خودت صحبت کنی اما مکتوب.یک level عمومی تر از tape recorder روی موبایلت و چندین level خصوصی تر از فیس بوک و باقی ابزار.
خواستم بنویسم که وقتی خودت فهمیدی دیگر حرفی برای گفتن نداری تمام شده ای،بقیه اش کش دادن است اگر خودت قبل از مرگ به داد خودت نرسی،چه یک سال چه یک دقیقه چه کمتر،همش به اندازه ی یک زای کشیده ی"ولی الضالین" شیخ مسجد نزدیک خانه مان هم نمی ارزد.
چه کسی گفته انسانیت بها دارد؟یعنی اصلا خریدنی است که بتوان قیمت رویش گذاشت(گزاشت)؟!یادم می آید بچه که بودم یک شب تابستان قالی باف کوری را آورده بودند شبکه تهران-آن وقت ها ابهتی داشت برایش خودش-گویا هنرمند روشن دل قالیچه ای بافته بود که آنقدر قیمت داشت که قیمت نداشت و من همش به این فکر می کردم که یعنی چه؟قیمتی بی قیمت هم می شود مگر؟
شبیه رادیو هفت شد.
کوچک کوچکمان را که جمع کنی یکهو دیدی زدیم روی دست احشام،تازه برای ما معمول مآب های خوش ظاهر.