نقل است که بعضی از آدم ها با دیدن ماه دیوانه می شوند، بعضی با دیدن یار... من هم با چک چک و بوی باران.
در ذهنم چند تصویر هست که تا متوجه اش شده ام به خودم قول دادم که فراموششان نکنم، یکی درخت پاییزی پایین میدان مدرسه که آنقدر زیبا بود که چند دقیقه خیره ام کرد، یکی دیگر بارش تند باران بود از پشت قاب پنجره کلاس درس و شاید بقیه ای هم باشد که سر قولم با خودم نمانده باشم و فراموششان کرده باشم.
امشب هم باران می بارد.
نمی دانم راز این شب های یلدا چیست که انقدر از خودش خاطره به جام می گذارد. از آش نیکو جون بگیر تا اتوبوس در کنارش تا خانه عمه تا ... پارسال یادم نمی آید یلدا کجا بودم، به چه فکر می کردم ... حتا اصلا فکر می کردم؟!
همیشه دچار خود سانسوری بوده ام می خوام اینجا از کیمیا بنویسم که یه بار هم حتا تو عمرم باهاش حرف نزدم اما تمام مدت سال های اول دانشگاه در حالی که در کنار نیکو بودم بهش فکر می کردم همیشه فکر می کردم اون معصومیتی که می خوام تو وجود اون هست اما انقدر ازش دور بودم که حتا جرأت نمی کردم به سمتش رفتن فکر کنم چون دوست نیکو بود. حالا هر چقدر می گذره و یادش میفتم بیشتر ته قلب احساس میکنم شاید این همون عشقیه که می مونه. شاید همین حرف نزدن ازش بهترین دلیلش هست. تمام تلاشم برای رفتن خارج از کشور برای این بود که اون یه عکس از کانادا گذاشت و منم دلم پر کشید برای دیدنش تو یه موقعیت تازه که تمام گه کاریه ایران بمونه تو همین جا و هیچ وقتم صداش تا ابد در نیاد بتونم باهاش حرف بزنم. کاش این خواسته ام حیف نشه. کاش بتونم ادامه بدم.
صدای چک چک بارون هنوزم میاد.
در ذهنم چند تصویر هست که تا متوجه اش شده ام به خودم قول دادم که فراموششان نکنم، یکی درخت پاییزی پایین میدان مدرسه که آنقدر زیبا بود که چند دقیقه خیره ام کرد، یکی دیگر بارش تند باران بود از پشت قاب پنجره کلاس درس و شاید بقیه ای هم باشد که سر قولم با خودم نمانده باشم و فراموششان کرده باشم.
امشب هم باران می بارد.
نمی دانم راز این شب های یلدا چیست که انقدر از خودش خاطره به جام می گذارد. از آش نیکو جون بگیر تا اتوبوس در کنارش تا خانه عمه تا ... پارسال یادم نمی آید یلدا کجا بودم، به چه فکر می کردم ... حتا اصلا فکر می کردم؟!
همیشه دچار خود سانسوری بوده ام می خوام اینجا از کیمیا بنویسم که یه بار هم حتا تو عمرم باهاش حرف نزدم اما تمام مدت سال های اول دانشگاه در حالی که در کنار نیکو بودم بهش فکر می کردم همیشه فکر می کردم اون معصومیتی که می خوام تو وجود اون هست اما انقدر ازش دور بودم که حتا جرأت نمی کردم به سمتش رفتن فکر کنم چون دوست نیکو بود. حالا هر چقدر می گذره و یادش میفتم بیشتر ته قلب احساس میکنم شاید این همون عشقیه که می مونه. شاید همین حرف نزدن ازش بهترین دلیلش هست. تمام تلاشم برای رفتن خارج از کشور برای این بود که اون یه عکس از کانادا گذاشت و منم دلم پر کشید برای دیدنش تو یه موقعیت تازه که تمام گه کاریه ایران بمونه تو همین جا و هیچ وقتم صداش تا ابد در نیاد بتونم باهاش حرف بزنم. کاش این خواسته ام حیف نشه. کاش بتونم ادامه بدم.
صدای چک چک بارون هنوزم میاد.