یکهو به خودم آمدم و دیدم کلی دلم برای اصفهان تنگ شده است. کلی برای زاینده رودی که اغلب خشک می دیدمش، برای جلفایی که الان رنگ بوی کریسمس دارد و آن زمانی که خانه عمه اینا آنجا بود ساعت 12 شب صدای شادی و هلهله مردم را شنیدم. دلم برای زمستانش تنگ شده است.سرمای سخت و تند که آنقدر میلرزاندت که ارزش یک آغوش گرم را میفهمی، همین سرما بود که اولین آغوش گرم زندگیم را که فقط برای من بود با من آشنا کرد، چه خاطره هایی که از کنار زاینده رود ندارم. دلم برای چهارباغ بالا و دوستانم تنگ شده است. برای مسخره بازی های وحید و پریودیک بودن های آبتین و حتی سعید. برای علی که همیشه ملالغتی حرف میزد و آن فامیلیه طویلش.
برای چهارباغ بالا و بستی پارک و خانه کنتاکی. برای ژان که امروز نیست اما در دل ما خاطره ها ساخت. برای کافه لئو روبروی وانک. برای این همه خاطرات خوب. حتی دلم برای صنعتی هم تنگ شده است. برای پیتزا های پر از پنیرشان.برای فلافلی دروازه تهران. برای میدان امام. برای سی و سه پل.برای حکیم نظامی و تاکسی هایش.
بدجور دلم برای دوره ای که گذشت تنگ شده است.
برای چهارباغ بالا و بستی پارک و خانه کنتاکی. برای ژان که امروز نیست اما در دل ما خاطره ها ساخت. برای کافه لئو روبروی وانک. برای این همه خاطرات خوب. حتی دلم برای صنعتی هم تنگ شده است. برای پیتزا های پر از پنیرشان.برای فلافلی دروازه تهران. برای میدان امام. برای سی و سه پل.برای حکیم نظامی و تاکسی هایش.
بدجور دلم برای دوره ای که گذشت تنگ شده است.