نوشتن از درد سرچمشه میگیره، اما حرف زدن راه بهتری برای بروز شادی هست.
۳/۳۱/۱۴۰۲
سردرگمی
سردرگمی، خستگی، احساس بی ارزش بودن همه چیز.
این ها همه داره تو 31 سالگی برام تجربه میشه.
واقعیت اش رو بخوای ببینی من پیشرفت کردم، نسبت به خودم اما واقعا نمی دونم باید چیکار کنم. میشد این حرف هارو یه جای دیگه بزنم مثل توییتر اما دلم نمی خواد کسی این حرف هارو بشنوه.
گاهی وقتا فکر میکنم که خب باید چیکار کنم که احساسم خوب بشه و بعدش واقعا هیچ ایده ای به ذهنم نمیاد که قبلا چرا شادتر بودم اما الان نیستم.
یه جای راه رو اشتباه رفتم که انقدر زندگی برام مادی شده که اگر چیزی بخرم احساس شادی دارم اما اگر نتونم با پول چیزی بخرم دیگه احساس شادی هم وجود نداره.
یک ماه پیش برای اولین بار رفتیم ترکیه با مژگان، خوش گذشت و تجربه متفاوتی بود. شاید یک دلیلی که الان همه چیز برام بی معنی شده همین هست.
وقتی تجربه ای غیر از تجربه روزمره رو میچشی دیگه مثل سابق نمی تونی امور روزمره رو تحمل کنی.
وضعیت الان خیلی بهتر از پارسال هست اما حسی که دارم اصلا خوب نیست. یعنی پارسال با اینکه وضیت بدتر بود خیلی نگران چیزی نبودم اما امسال واقعا نگران همه چیز هستم.
شاید باید بیشتر کتاب بخونم که دنیام عوض بشه.
خلاصه که دیدم اگر ننویسم نمی تونم تحمل کنم.