این چند وقت داشتم کتاب "شوکران اصلاح" را که دفاعیات عبدالله نوری در دادگاه ویژه روحانیت بود می خواندم،بگذریم که کلا این نوع محاکمه ها چقدر ناعادلانه است اما نکته جالبش برای من این بود که همین چند وقت پیش روحانی با اوباما تلفنی حرف زد وظریف و جان کری هم با هم دیدار کردند بعد یکی از موارد کیفر خواست عبدالله نوری این بود که توی روزنامه خرداد تبلیغ رابطه با آمریکای جهان خوار را کرده بوده!سال هفتاد و هفت به خاطر حرف رابطه با آمریکا افراد را محکوم می کردند اما الان فصل نرمش قهرمانانه است.خدایا عاقبت ما را به خیر کن.
۷/۲۴/۱۳۹۲
۶/۲۲/۱۳۹۲
۶/۲۰/۱۳۹۲
نابوده به کام خویش نابوده شدیم
امروز چهارشنبه 19 شهریور 1392.
بعد از چند روز رفتم که فیسبوکم رو چک کنم که دیدم یکی از بچه های هشتاد و نه ای که باهاش آشنا بودم بین اون 44 نفری بودن که زنده زنده تو اتوبوس سوخته بودن.
اینکه این سه سال زندگیش تو صنعتی افتضاح بود برام مثل روز روشنه چون خودمم هم تو این شرایط بودم.
یه ورودی 91 ارشد مکانیک هم توشون بوده.اون دیگه واقعا از زندگی چی فهمیده بوده؟
خدایا چه حکمتیه؟
واقعا ناراحتم.
بعد از چند روز رفتم که فیسبوکم رو چک کنم که دیدم یکی از بچه های هشتاد و نه ای که باهاش آشنا بودم بین اون 44 نفری بودن که زنده زنده تو اتوبوس سوخته بودن.
اینکه این سه سال زندگیش تو صنعتی افتضاح بود برام مثل روز روشنه چون خودمم هم تو این شرایط بودم.
یه ورودی 91 ارشد مکانیک هم توشون بوده.اون دیگه واقعا از زندگی چی فهمیده بوده؟
خدایا چه حکمتیه؟
واقعا ناراحتم.
۶/۰۳/۱۳۹۲
سرما در گرما
این روزهایی که می گذرد و به شب می رسد من در بین چهار دیوار خانه ام پر می شوم از حس های مختلف،بیشتر از همه تنهایی.
عجب زندگی ای است.
یکهو چشم باز می کنی میبینی باد کولر و تنهایی چیزی بر سرت آورده اند که فکر می کنی پاییز آمده است و تو یک لباس گرم ،یک سر پناه نداری که خودت را از گزند سرما حفظ کنی.
احساس می کنم یک چیزی کم است.
احساس می کنم یک قطعه پازل باید زودتر پیدا شود.
احساس می کنم یک حس را کم دارم.
احساس می کنم... که کم کم دیگر احساس نمی کنم.
عجب زندگی ای است.
یکهو چشم باز می کنی میبینی باد کولر و تنهایی چیزی بر سرت آورده اند که فکر می کنی پاییز آمده است و تو یک لباس گرم ،یک سر پناه نداری که خودت را از گزند سرما حفظ کنی.
احساس می کنم یک چیزی کم است.
احساس می کنم یک قطعه پازل باید زودتر پیدا شود.
احساس می کنم یک حس را کم دارم.
احساس می کنم... که کم کم دیگر احساس نمی کنم.
۵/۱۲/۱۳۹۲
کهنه پرست و بی دین
شریعتی در سخنرانی "پدر ،مادر ما متهمیم" می گوید مذهبیون به من می گویند بی دین و لائیک در حالی که روشنفکران به من می گویند کهنه پرست و محافظه کار.
داستان امروز من هم خیلی شبیه به این موضوع هست.
داستان امروز من هم خیلی شبیه به این موضوع هست.
۵/۰۱/۱۳۹۲
این روزها تابستانی
اول خواستم شروع به حرف فلسفی زدن و اینکه این روزها چقدر بیشتر به یک هیچ تبدیل شدم اما بعدش دیدم لازمه این حرفا یکم فکره که خب من حالشو نداشتم بکنم.
یه اتفاق جالب که افتاده تو خانواده اینه که اسمه مصطفی تو گوشیه من به نام "مصطفی الاغ" ذخیره است و یه دفعه نمی دونم چی شد که گوشیمو دیدن حالا همش هر جا می خوام برم میگن مصطفی الاغم میاد،می خوای بری خونه مصطفی الاغ و... که من واقعا از این اتفاق بسیار راضی ام.دارم یکم درس می خونم.باز خونه عوض کردم و دهنم سرویس شد.
دلم برا اینجا هی تنگ میشه.
سعی می کنم انتقامم رو با دانلود های فراوان از مخابرات پدر سگ بگیرم.
یه اتفاق جالب که افتاده تو خانواده اینه که اسمه مصطفی تو گوشیه من به نام "مصطفی الاغ" ذخیره است و یه دفعه نمی دونم چی شد که گوشیمو دیدن حالا همش هر جا می خوام برم میگن مصطفی الاغم میاد،می خوای بری خونه مصطفی الاغ و... که من واقعا از این اتفاق بسیار راضی ام.دارم یکم درس می خونم.باز خونه عوض کردم و دهنم سرویس شد.
دلم برا اینجا هی تنگ میشه.
سعی می کنم انتقامم رو با دانلود های فراوان از مخابرات پدر سگ بگیرم.
۳/۲۵/۱۳۹۲
پایان ترم ششم
هفته پیش خواستم که این پست رو بذارم اما به دلیل نداشتن اینترنت درست و حسابی نشد.
امتحانات ترم شش ،بیستم خرداد تموم شد.به خاطر انتخابات زود جمع و جورش کردن.
هفته پیش رو تقریبا همش در راه و سفر بودم.رفتم آبشار پونه زار نزدیک فریدون شهر.
دو روزم چادگان بودیم.
همه چی برگشته سر جای خودش.
امتحانات ترم شش ،بیستم خرداد تموم شد.به خاطر انتخابات زود جمع و جورش کردن.
هفته پیش رو تقریبا همش در راه و سفر بودم.رفتم آبشار پونه زار نزدیک فریدون شهر.
دو روزم چادگان بودیم.
همه چی برگشته سر جای خودش.
۳/۰۳/۱۳۹۲
برای پدرم
در فیلم جدایی نادر از سیمین فرهادی جایی هست که
سیمین می گوید:اون میفهمه که تو پسرشی؟
و نادر پاسخ می دهد: من که میفهمم اون پدرمه!
درست است که دوازده سال تمام است که نیستی اما من هنوز هم به یادت هستم و دوستت دارم.
روزت مبارک پدر.
۱/۱۶/۱۳۹۲
امروز شانزدهم فروردین سال هزار و سیصد و نود و دو،رسما شد دوازده سال تمام که زندگی من با یک اتفاق تلخ برای همیشه تغییر کرد.
***
امروز قراره با اتوبوس صنعتی برگردم،داشتم فکر می کردم که یک فرد خاص رو می بینم یا نه که یکهو نگاهم به دیوان حافظ افتاد و بعد از نیت این شعر اومد:
| شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری | یاران صلای عشق است گر میکنید کاری | |
| چشم فلک نبیند زین طرفهتر جوانی | در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری | |
| هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکب | بر دامنش مبادا زین خاکیان غباری | |
| چون من شکستهای را از پیش خود چه رانی | کم غایت توقع بوسیست یا کناری | |
| می بیغش است دریاب وقتی خوش است بشتاب | سال دگر که دارد امید نوبهاری | |
| در بوستان حریفان مانند لاله و گل | هر یک گرفته جامی بر یاد روی یاری | |
| چون این گره گشایم وین راز چون نمایم | دردی و سخت دردی کاری و صعب کاری | |
| هر تار موی حافظ در دست زلف شوخی | مشکل توان نشستن در این چنین دیاری |
وقتی نیت کردم که حال اون فرد خاص چطوری هست این شعر اومد:
| هر که را با خط سبزت سر سودا باشد | پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد | |
| من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم | داغ سودای توام سر سویدا باشد | |
| تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر | کز غمت دیده مردم همه دریا باشد | |
| از بن هر مژهام آب روان است بیا | اگرت میل لب جوی و تماشا باشد | |
| چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ | که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد | |
| ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد | کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد | |
| چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری | سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد |
۱/۰۹/۱۳۹۲
اوایل 92
عید امسال هم مثل هر سال بود.خوب بد داشت به جز اینکه خوباش بیشتر بود و بد تقریبا نداشت.هر سال یه چیزی کمه یا من باید این طور فک کنم تا امید به سال آینده هم داشته باشم.الان که وسط بیست و یک سالگیم دلم می خواد بدونم که چی میشه اما نمی دونم.جدیدا زود اشک میاد تو چشام اما تا میاد جاری شه جلوشو می گیرم.امسال سیگارم بیشتر از همیشه کشیدم.
اشتراک در:
پستها (Atom)