۱۱/۰۸/۱۳۸۷

سفرنامه


مشهد بودیم چند وقت پیش.بدنبود با دوستان نمی توانست بد باشد اما رویایی هم نبود.

در این سفر هم نتوانستم آنچه را که می خواهم بیابم اما یافتم دوستانی را که قابل اعتماد باشند و قابل دوست داشتن.سفری بود خوش در ابتدا اقوام و همسایه ها با سرراهی ها بدرقه ام کردند و آن خانم همسایه که پنج هزار تومان به من داد وگفت مراکه حتما برای پدرش دعا کنم و من فکر کردم که پنج هزار تومان مزد دعا کردنم است که اتفاقا مستجاب هم گردید.در حرم که می نشستم نمی دانستم که چه می خواهم مدام فکرهایم از پی هم می دوید آنقدر چموش شده بودند که داشتند از یادم می بردند که برای کاری مزد گرفته ام .

از حرم که بیرون می آمدیم دغدغه ی سوقات ها و نا راحت نکردن دوستان آنچنان کلافه ام می کرد که اگر نبودند همان دوستان با سر به سنگی می کوفتم تا از قید هر بندی آزاد شوم اما چه می شود کرد که دوستان همان بندهایی هستند که تا زنده ای قابل گسستن نیستند.

بخش خوش ماجرا آنجا رقم خورد که اقوام از خرد و کلان مدام مرا تماس می گرفتند و کوتاه پیام می فرستاند.

از حق نگذریم(اگر حقی موجود باشد)در بین آن همه دوستان آن کس که کمی ناخوشایند بود من بودم و کم وبیش موجب آزار آنان شدم باشد که آنان مرا ببخشند و من نیز بخشاینده شوم.

۱۱/۰۴/۱۳۸۷

هنر

هنر برای نجات جهان نیست،هنر تنها برای پذیرفتنی تر کردن جهان است.
رومن گاری

۱۰/۱۳/۱۳۸۷

خرافه

چند سال پیش یک کتاب در مورد افسانه های ولز و اسکاتلند خواندم که در آن گفته شده بود که دختر زیبایی به همسر خود خیانت می کند و از آن به بعد برای مجازات این کارش به جغد تبدیل می شود و مردم همیشه به او سنگ میزدند تا اینکه فقط شب ها ظاهر میشد.خاطره ی این داستان خیالی چند روز پیش هنگامی که داشتم تلویزیون ایران را تماشا می کردم برایم زنده شد اما با روایتی دیگر، قضیه از این قرار است که دختری آمد جلوی دوربین و گفت:جغد در قدیم پرنده ای بسیار مورد توجه و اجتماعی بوده و در کاخ ها نگه داری می شده ولی بعد از واقعه ی عاشورا گوشه نشین شده است.حالا اگر بخواهیم مقایسه کنیم می بینیم فرق این حکایت با آن افسانه در این است که اگر معلوم شود همچین گفته ای صحت ندارد نه تنها کسانی که سالروز آن واقعه را زنده نگه می دارند مورد تمسخر قرار می گیرند بلکه آن واقعه هم به صورت یک اسطوره و افسانه به نظر میرسد و این موضوع یعنی اینکه آن همه مصیبت و بدبختی به خاطر یک خرافه پرستی از بین می رود. مسئولین این مملکت کی می خواهند بفهمند که یک فاجعه بزرگ مثلا کشتار مردم غزه با اینکه ما بگوییم که پس از این اتفاق بود که زمین شروع به گرم شدن کرد و یخ های قطبی آب شدند فاجعه تر نمی شود.اگر بنا به زنده نگه داشتن یک اتفاق است نمی توان از مردم خرده گرفت که چرا دسته راه می اندازید یا که چرا درساعات پایانی شب بر طبل و دهل میزنید و مزاحم آرامش مردم می شوید اما اگر قصد ما از این کارها زنده نگه داشتن پیام آن اتفاق بوده است باید گفت که ما برای حفظ آن پیام با وضع فعلی نه تنها اقدامی نمی کنیم بلکه به نابودی آن نیز شتاب می دهیم.

۱۰/۰۶/۱۳۸۷

مشاعره

همین جوری برای خالی نبودن عریضه گفتم یک پست بذارم .
چندی پیش با یکی از دوستان دارای کمالات و انباری از حلم دانش مشغول به مشاعره بودیم که به ناگاه آن حبیب اخروی بیتی را خواند که من متعجب شدم زیرا هیچ شباهتی به شعر و نظم نداشت بیشتر شبیه جملات قصار بود خدمت آن گران مایه عرض کردم این بیت از کیست بزرگوار؟
بفرمود: بابا طاهر. بنده گفتم: این دگر چگونه نظمی است ؟فرمود:باباطاهراست دیگر مگر نمی دانی که بابا طاهر عریان است.گفتم:ای جوانمرد این صفت که نسبت میدهی به عارفان شایسته نیست زیرا که ممکن است گزمه های امنیت اجتماعی به سراغ آن درویش خداترس بروند و او را بنوازند.فرمود:آری چنین است که تو بیان می کنی،و از آن پس بنده سراپا تقصیر با آن عالم دانا مشغول به گفتن اسامی کشورها شدیم تا دیگر نعوذبالله به صفاتی از قبیل عریانی برنخوریم.زیرا که ما ابدا مایل به تهمت زدن به دیگران نیستیم.

۹/۲۶/۱۳۸۷

لزوم

اشتراک در خیلی از موارد یک اصل به حساب میاد مثلا شما مجبورید که دستشویی خونه تونو با اعضای دیگه خانواده شریک باشیدو هیچ وقت هم مشکلی بر سر استفاده از دستشویی با هم ندارید اما چرا وقتی این دستشویی جاشو با مسائل مالی عوض می کنه همه چیز به یک باره تغییر می کنه و همه باهم درگیر می شن؟ اگر جوابشو می دونین به منم بگین.

۹/۱۲/۱۳۸۷

اکنون من روانشناس

یادم میاد که چند پست قبل تر مطلبی با عنوان "دو راهی ریش و عینک" نوشتم ، اون موقع هیچ کس نفهمید که دارم از چی حرف می زنم اگر بخوام صادق تر باشم خودمم نمی فهمیدم که دارم چی می گم اما حالا که خوب نگا می کنم می بینم با دوتا نماد دارم کلنجار که هر کدوم یه نقشی توی زندگیم داره،مسئله از جایی بغرنج شد که هردو باهم درمن ظاهر شدن هر دو در سن نوجوانی انگار که یک مسابقه است که باید تمام فاکتور ها برای مسابقه دهنده ها برابر باشه حتما دیگه تا الان فهمیدید که دارم از کدوم خصوصیات حرف میزنم ، ریش به نمایندگی از مذهب و عینک هم شوق به روشن فکر بودن.
حالا بعد از این همه مدت که نمی دونستم سوال چیه باید بیفتم دنبال جواب تا هر طوری که هست پیداش کنم.........مسخره است........می دونم. تنها چیزی که می تونم الان بگم اینکه این دو باهم روی یک صورت تناسبی ندارن شاید هم اشتباه بکنم کسی چه میدونه..........

۹/۰۲/۱۳۸۷

پاییز

امروز در حالی که منتظر بودم تا نوبتم برای گرفتن پول ازعابر بانک بشه یکدفعه مات یک تصویر شدم ، تصویری که یک لحظه تمام چیزهای اطرافم رو بی ارزش کرد ، شاید خیلی از تصاویر به ذهنتون برسه اما من با دیدن برگ های زرد شده بی حال یک درخت که این همه دردور و برمون موج میزنه و اصلا هم بهش توجه نمیکنیم یک دفعه مسحورشدم.
اون رنگ زرد عجیب که روی هر برگ میشینه و موجب میشه که لشکری از برگ ها با بیرق زردشون اینچنین هوش از سر آدم ببرن طوری که رگبرگ ها هم حرفی برای گفتن دارن و داد میزنن منو ببین، همین جوری داری نگاه می کنی تا اینکه نسیم زیبایی رو به کمال میرسونه و برگ ها این لشکر آماده برای نبرد رو به هلهله می اندازه با هر تکونی که برگ ها می خورن انگار یک دراز شادی ها به روی دل آدم باز میشه،هر چقدر بیشتر نگاه میکنی بیشتر مجذوب میشی کار به جایی می رسه که با خودت می گی:پس چرا این همه مدت متوجه این همه زیبایی نشده بودم ،به محض اینکه این سوال از خودت می پرسی مورمورت میشه چون دوباره زدی تو خط کلیشه پیش خودت میگی این درخت زیباست به خاطر اینکه تکراری نیست ولی انسان ها نمی تونن بدون اینکه یک چیزی رو تکراری نکن ازش دست بردارن. غرق افکارتی که یکی بهت می گه نوبت تو شده تا از عابر بانک پول بگیری ،مسرور از این همه زیبایی میری آروم پی کارت تا باز هم بهش فکر کنی.

۸/۲۲/۱۳۸۷

این حرف ها

این اولین جایی است که بعد از این همه مدت جرات می کنم این حرف ها را بزنم.
بعد از این همه سال اعتقاد راسخ به شک افتادم،به اینکه آیا خطی که دارم دنبال می کنم مقصدی داره یا نه.هر چی بیشتر فکر می کنم کمتر می تونم خودم قانع کنم. سر دو راهی گیر کردم و هیچ کس هم نیست که پیدا بشه و اون چیزی را که دوست دارم بهم بگه.شاید الان همون وقتیه که باید برم به دنبال جستجو همون زمانیکه باید همه چیزو ثابت کنم ولی نمی دونم باید از کجا شروع کنم مثل یک بچه که هیچ آشنایی نداره میون این دوراهی توانایی تشخیص ندارم.شاید اگر الان شروع نکنم هیچ وقت دیگه برام شروع نشه.

۸/۲۱/۱۳۸۷

ابله

آنچه را که به شما گفتم خوب بیاد آورید تا روزی بدرستی قضاوت من پی ببرید!
جمله بالا آخرین سطر کتاب ابله داستایوسکی است.مدت یک ماه نیم طول کشید که چهارجلد این کتاب را بخوانم و حالا که تمامش کردم از خواندش راضیم به طوری که اگر نمی خواندمش خیلی از چیز ها را در زندگی معمولی نمی فهمیدم ، این روزها هر چقدر جلوتر میروم بیشتر می فهمم که زندگیم چقدر با این داستان ها پیوند خورده چقدر تاثیر پذیر بوده ام و هنوز خیلی از راه ها مانده که باید تجربه کنم.
در پست های آینده می خواهم خلاصه ای از داستان ابله را بنویسم شاید که توجه دیگران نیز مثل من به آن جلب شود.

۸/۱۷/۱۳۸۷

دو راهی ریش و عینک

از یک طرف چشم هات درست نمی بینه از طرف دیگر دوست نداری عینکتو همه جا به چشم بزنی و از طرف سوم عینک خیلی بهت میاد.
عاشق اینی که ریش بذاری ولی دیگران این جوری قبولت ندارن.
چه می شه کرد درگیری احساس و منطق همیشه بوده.