۱/۰۹/۱۳۹۲

اوایل 92

عید امسال هم مثل هر سال بود.خوب بد داشت به جز اینکه خوباش بیشتر بود و بد تقریبا نداشت.هر سال یه چیزی کمه یا من باید این طور فک کنم تا امید به سال آینده هم داشته باشم.الان که وسط بیست و یک سالگیم دلم می خواد بدونم که چی میشه اما نمی دونم.جدیدا زود اشک میاد تو چشام اما تا میاد جاری شه جلوشو می گیرم.امسال سیگارم  بیشتر از همیشه کشیدم.

۱۱/۰۸/۱۳۹۱

یک تجربه

قدم زدن های طولانی لای شلوغی های آلوده تهران.
نگاه کردن به دیگرانی که تو نیستند اما زندگی شان شبیه به تو است.
احساس اینکه تجربه می کنی آنچه را که سعی می شود به تو بفهمانند.
این ها همه اش لذت است.

۱۱/۰۶/۱۳۹۱

سردرگم


زنگ آیفون دم در را می‌زنم کسی جواب نمی‌دهد احتمالاً بابا رفته است پارک مثل همیشه دوری بزند،دلم نمی‌خواهد کلیدهایم را دربیاورم،هوا گرم است،خسته ام،می دانم که آخر سر باید با جا کلیدی که آخرین هدیه مادرم وقتی زنده بود روبرو شوم اما نمی‌دانم چرا همیشه وقتی به خاطراتش می‌رسم با اینکه می‌خواهم فراموشش کنم بدتر کشش می‌دهم تا بغض تمام وجودم را بگیرد،حالا دوباره چهره اش جلوی چشمانم است.کاش میشد این داستان هر روز اتفاق نمیفتاد.وارد خانه که می‌شوم مثل همیشه همه چیز سر جایش است از فریزر چندتا سوسیس بیرون می‌آورم تا یخش هایشان آب شود.بعد از یک سال،زندگی بدون او واقعاً معمولی شده،برای من برای بابا برای همه اما بابا نمی‌دانم روی کدام حساب الکی می‌خواهد بگوید نمی‌تواند راحت زندگی کند هر کاری می‌کند که به من بفهماند که زندگیش فرق کرده اما واقعاً فرق کرده؟غیر از آن غذای گرم که همیشه برایمان حاضر بود و این آدمی که تا دیروز فرقی بین یخچال و مادرم نمی‌گذاشت.امروز طور ی رفتار می‌کند که انگار تا آخر عاشقش بوده،چقدر دو رو شده است حداقل می‌تواند رو راست باشد و خودش را گول نزند.
تلویزون را روشن می‌کنم دیگر حوصله اینترنت و آدم‌هایش را ندارم.تصاویر از جلوی چشمانم رد می‌شوند اما من توجهی به آن‌ها ندارم حتا آن دختری که شال قرمز سرش کرده و لبخند خاصی روی صورتش نشسته برایم معمولی است.آهسته آهسته فکرهای همیشگی می‌آیند سراغم که باید با این زندگی چه بکنم،پول از کجا بیاورم و هزار جور فکر دیگر که انگار نمی‌فهمند حالا وقتش نیست حالا من باید زندگی معمولی ام را دنبال کنم،باید با خاطرات مادرم خداحافظی کنم.اینجا همه تظاهر می‌کنند غیر از من،کی واقعاً جز من فکر مادرم است؟درست است که یک سال گذشته است اما وقتی مثل من در خاطراتت باشی یک سال مدت زیادی نیست.صدای چرخیدن کلید داخل قفل در خانه می آید،بابا برگشته،نه مادرم است.
این پدرم بود که پارسال از دنیا رفت و حالا من و مامان مانده ایم،پدر ،واژه غریبی است.آنقدر با هم تعارف داشتیم که اگر به جای بابا پدر صدایش می‌زدم کافی بود تا دیوار شیشه‌ای میان بریزد و از من دلخور شود،درست است که هیچ وقت با هم صمیمی نبودیم اما همیشه او پدر بود و من پسر و این را یادمان بود.معلوم بود که دوستم دارد اما خب ما مردیم و قرار نیست احساسی شویم حتا در ذهن هایمان.مامان واضح است که از یک سال پیش تا الان انگار راحت‌تر می گذراند،دیگر محدود نیست،سعی می‌کند جلوی من نقش بیوه های غمگین را بازی کند اما نمی تواند،خوب می‌فهمم که بعد از بیست سال زندگی دیگر علاقه‌ای وجود ندارد هر چه هست تعهد است و وابستگی ،مادرم شانس آورد که پدرم مرد شاید از او طلاق می‌گرفت بابت آنکه فلان یخچال را برایش نخرید.شاید همین‌ها آخرین رمق های پدرم را کشید.یخ سوسیس ها آب شده است.روی دیوار اتاق پذیرایی عکس هر دوشان را با دو ربان سیاه کوبیده ام کنار هم.شاید من مقصرم اما دیگر حالا وقت سوسیس هاست.دیگر گرمم نیست.     

۹/۱۷/۱۳۹۱

چرا جدی نیستیم

وقتی به دور و برم نگاه می کنم ناراضی ام ،چرا همه انقدر فکرهاشان بی مصرف شده؟ما در بین این همه از مشکلات هستیم و بزرگترین مشکل بعضی از ما این است که جدی گرفته شوند آن هم برای شوخی ،پیشتر ها هم از اینکه بعضی پسرها هر کاری برای توجه دختر ها می کنند شاکی بودم اما الان دیگر کلا حالم به هم می خورد.یک زمان می گفتند که دنیا عروسی که هر روز در عقد یکی است اما امروز دیگر فقط دنیا نیست که این طور است.البته هنوز هم احترام می گذارم به عقاید مزخرف دیگران.

۹/۱۶/۱۳۹۱

شادی

اول که فک می کنی باید از کجا بنویسی خیلی سخت است،شاید باید از جایی شروع کرد که درد و دل خودت رو بریزی بیرون شایدم نه باید فقط و فقط به چیزای غیر از خودت اعتنا کنی.از اینکه اشتباه می کنم واقعا بدم میاد از اینکه اشتباهی میرم جاهایی که به تیپ و خلقیاتم نمی خوره بدم میاد و هزارتا از این حرف های دیگه.شاد بودن معنا دارد آدم با هرکسی نمی تواند شاد باشد نمی تواند خوشبختی رو احساس کند واسه همین هست که انقدر آدم ها مهم می شوند.

۹/۰۵/۱۳۹۱

یک سوزن به خودم یک جوال دوز...

وقتی تو فیس بوک پیج لپ تاپ رو لایک می کنی وهزارتا پیج چرت دیگه رو یعنی نابوده به کام خویش نابوده شدیم.

۹/۰۱/۱۳۹۱

تفکر مذهبی جامعه ما که همان تشیع است می گوید هرکس ابزاری را برای عزاداری امام حسین فراهم کند عامل خیر است،سوالی که این روزها با دیدن نوع جدید عزاداری ها به ذهن می رسد این است که فقه شیعه همیشه در مقابل سوالاتی که درباره درست بودن استفاده از تلویزون در گذشته تا امروز که اینترنت مطرح است یک اصل را اغلب تکرار می کند که هر ابزاری می تواند خوب یا بد استفاده شود و این ابزار نیستند که خوب یا بد هستند بلکه استفاده افراد از این ابزار تعیین کننده است،حالا با وجود این دیدگاه چرا باید هرکس پرچم عزاداری در ماه محرم برپا می کند عملش خیر پنداشته شود؟آیا این بار ابزار الی الابد مقدس اند؟

۸/۱۸/۱۳۹۱

دنیای کوچک

بعضی وقت ها حرف برای زدن زیاد است مثل همین حالا.
شاهین نجفی جایی می خواند"خستگی تو از حرف های فلسفی ام"شاید من تمام حرف های فلسفی ام را زدم که پیش تو بزرگتر از آنچه هستم جلوه کنم اما....اما به جای آنکه من بزرگ شوم تو کوچک شدی.
در دایره لغات انسانی زیاد می گوییم دنیا جای کوچکی است اما دنیا برای جسم ما جای کوچکی نیست این دنیای ذهن مان است که کوچک است،اصلش هم خودمان مقصریم که کوچک می سازیمش،من هم مسئول کوچکی دنیای ذهن خود هستم تا آنجا که هر روز با پتک به  جان پی و ریشه اش میفتم بلکه به ایده آل نزدیکش کنم،قص علی هذه این ها را گفتم که بفهمانم که تو در دنیای کوچکتر ذهن من هم فرصت حیات را از دست دادی.

۴/۲۳/۱۳۹۱

اعدام

تاوان محکوم شدن به مرگ دانستن وقت دقیقی است که انسان قرار است بمیرد.
دعوت به مراسم گردن زنی از ولادمیر نالاکف

۴/۱۹/۱۳۹۱

مردم و مرام مردم

انگار مردم هر چیز را که بیشتر نمی فهمند بیشتر دوستش می دارند.